تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦

ملاقات آن عاشق با صدر جهان

( ( 4377 ) ) آن بخارى نيز خود بر شمع زد گشته بود از عشقش آسان آن كبد ( ( 4378 ) ) آه سوزانش سوى گردون شده در دل صدر جهان مهر آمده ( ( 4379 ) ) گفته با خود در سحرگه كاى احد حال آن آوارهء ما چون بود ( ( 4380 ) ) او گناهى كرد و ما ديديم ليك رحمت ما را نمىدانست نيك ( ( 4381 ) ) خاطر مجرم ز ما ترسان شود ليك صد اميد در ترسش بود ( ( 4382 ) ) من بترسانم وقيح ياوه را و ان كه ترسد من چه ترسانم و را ( ( 4383 ) ) بهر ديگ سرد آذر مىرود نى بدان كه جوشش از سر مىرود ( ( 4384 ) ) ايمنان را من بترسانم به خلم خائفان را ترس بردارم ز حلم ( ( 4385 ) ) پاره دوزم پاره در موضع نهم هر كسى را شربت اندر خور دهم ( ( 4386 ) ) هست سرّ مرد چون بيخ درخت ز ان برويد برگهاش از چوب سخت ( ( 4387 ) ) در خور آن بيخ رسته برگها در درخت و در نفوس و در نها ( ( 4388 ) ) بر فلك برهاست ز اشجار وفا اصلها ثابت و فرعه فى السماء ( ( 4389 ) ) چون برست از عشق پر بر آسمان چون نرويد در دل صدر جهان ؟ ( ( 4390 ) ) موج مىزد در دلش عفو گنه كه ز هر دل تا دل آمد روزنه ( ( 4391 ) ) كه ز دل تا دل يقين روزن بود نى جدا و دور چون دو تن بود ( ( 4392 ) ) متصل نبود سفال دو چراغ نورشان ممزوج باشد در مساغ ( ( 4393 ) ) هيچ عاشق خود نباشد وصل جو كه نه معشوقش بود جوياى او ( ( 4394 ) ) ليك عشق عاشقان تن زه كند عشق معشوقان خوش و فربه كند ( ( 4395 ) ) چون درين دل برق مهر دوست جست اندر آن دل دوستى ميدان كه هست ( ( 4396 ) ) در دل تو مهر حق چون شد دو تو هست حق را بىگمانى مهر تو ( ( 4397 ) ) هيچ بانگ كف زدن آيد به در از يكى دست تو بىدست دگر