ملاقات آن عاشق با صدر جهان
( ( 4377 ) ) آن بخارى نيز خود بر شمع زد
گشته بود از عشقش آسان آن كبد
( ( 4378 ) ) آه سوزانش سوى گردون شده
در دل صدر جهان مهر آمده
( ( 4379 ) ) گفته با خود در سحرگه كاى احد
حال آن آوارهء ما چون بود
( ( 4380 ) ) او گناهى كرد و ما ديديم ليك
رحمت ما را نمىدانست نيك
( ( 4381 ) ) خاطر مجرم ز ما ترسان شود
ليك صد اميد در ترسش بود
( ( 4382 ) ) من بترسانم وقيح ياوه را
و ان كه ترسد من چه ترسانم و را
( ( 4383 ) ) بهر ديگ سرد آذر مىرود
نى بدان كه جوشش از سر مىرود
( ( 4384 ) ) ايمنان را من بترسانم به خلم
خائفان را ترس بردارم ز حلم
( ( 4385 ) ) پاره دوزم پاره در موضع نهم
هر كسى را شربت اندر خور دهم
( ( 4386 ) ) هست سرّ مرد چون بيخ درخت
ز ان برويد برگهاش از چوب سخت
( ( 4387 ) ) در خور آن بيخ رسته برگها
در درخت و در نفوس و در نها
( ( 4388 ) ) بر فلك برهاست ز اشجار وفا
اصلها ثابت و فرعه فى السماء
( ( 4389 ) ) چون برست از عشق پر بر آسمان
چون نرويد در دل صدر جهان ؟
( ( 4390 ) ) موج مىزد در دلش عفو گنه
كه ز هر دل تا دل آمد روزنه
( ( 4391 ) ) كه ز دل تا دل يقين روزن بود
نى جدا و دور چون دو تن بود
( ( 4392 ) ) متصل نبود سفال دو چراغ
نورشان ممزوج باشد در مساغ
( ( 4393 ) ) هيچ عاشق خود نباشد وصل جو
كه نه معشوقش بود جوياى او
( ( 4394 ) ) ليك عشق عاشقان تن زه كند
عشق معشوقان خوش و فربه كند
( ( 4395 ) ) چون درين دل برق مهر دوست جست
اندر آن دل دوستى ميدان كه هست
( ( 4396 ) ) در دل تو مهر حق چون شد دو تو
هست حق را بىگمانى مهر تو
( ( 4397 ) ) هيچ بانگ كف زدن آيد به در
از يكى دست تو بىدست دگر