مىشكنند و قطعات آن را در دامن خود مىريزند و نام طلا بر روى آنها مىگذارند . در هنگام بازى اگر نامى از طلا ببرى ، بذهن آن كودك ساده لوح همان پاره هاى سفالين خطور خواهد كرد ، ما آن طلايى را كه سكهء ابديت بر آن نقش بسته است ، منظور كردهايم كه هرگز كساد را بر آن راه يا بى نيست . مقصود من از آن طلاها كه در مسجد ريخته شد جوهرى است كه ارزش و تابش و گوهر اين طلاهاى ظاهرى از آن دريافت شده است . من آن طلاى حقيقى را مىگويم كه در روشنايى به تابش ماه پيروز گشته و استغناى حقيقى دل آدمى در گروگان آن است . مثل آن مهمان و مسجد ، مثل پروانه و شمع بود كه پروانه صفت خويشتن را به شمع انداخت .
اگر چه پر و بال او را شعله زد و سوزانيد ، ولى او را بار ديگر ساخت و به هستى واقعى نائلش كرد . وه چه مبارك بود انداختن آن مرد خويش را در شعله هاى شمع مسجد . آن مرد سعادتمند مانند موسى بود كه از دور در شاخه هاى درخت آتشى ديد . عنايتهاى خداوندى كه بر موسى فراوان بود آتشى را مىديد كه در حقيقت روشنايى الهى بود . تو اى پسر ساده لوح ، مرد الهى را مشاهده ، نموده گمان مىكنى كه او همان آتش بشر طبيعى است حق با تو است ، زيرا حركت ادراك تو از درون خودت شروع شده است و آن آتش در درون تو است كه به هر گونه كه بنگرى او را آتش مىبينى ، اين همه آتش و خارهاى جان گزاى گمان و وهم و بىهودگىها در اين روى پرده طبيعت است . دقت كن بار ديگر بيانديش : -
( ( 4371 ) ) او درخت موسى است و پر ضيا
نور خوان نارش نخوان بارى بيا
مگر چنين نيست كه بريده شدن و قطع علايق از اين دنياى مادى نمايش آتش دارد ، ولى هنگامى كه سالكان راه حق و حقيقت ، به سوى قطع علايق رهسپار گشتند ، نور بودن آن را دريافتند ، بنا بر اين ، هشيار باش هنگامى كه شمع دين فروزان مىگردد ، قابل مقايسه با آتشهاى ديگر نخواهد بود ، شعله هاى طبيعى ، نور مىنمايد ولى ياران را مىسوزاند ، در صورتى كه شمع دين در ظاهر آتش ولى براى كسانى كه