رسيدن بانگ طلسم نيم شب مهمان مسجد را
( ( 4345 ) ) بشنو اكنون قصهء آن بانگ سخت
كه نرفت از جا بدان آن نيك بخت
( ( 4346 ) ) گفت چون ترسم چو هست آن طبل عيد
تا دهل ترسد كه زخم او را رسيد
( ( 4347 ) ) اى دهلهاى تهىّ پر ز كوب
قسمتان از عيد چون شد زخم چوب
( ( 4348 ) ) شد قيامت عيد و بىدينان دهل
ما چو اهل عيد خندان همچو گل
( ( 4349 ) ) بشنو اكنون اين دهل چون بانگ زد
ديگ دولت با چگونه مىپزد
( ( 4350 ) ) چون كه بشنود آن دهل آن مرد ديد
گفت چون ترسد دلم از طبل عيد ؟
( ( 4351 ) ) گفت با خود هين ملرزان دل كزين
مرد جان بد دلان بىيقين
( ( 4352 ) ) وقت آن آمد كه حيدروار من
ملك گيرم يا بپردازم بدن
( ( 4353 ) ) بر جهيد و بانگ بر زد كاى كيا
حاضرم اينك اگر مردى بيا
( ( 4354 ) ) در زمان بشكست ز آواز آن طلسم
زر همىريزيد هر سو قسم قسم
( ( 4355 ) ) ريخت چندين زر كه ترسيد آن پسر
تا بگيرد زر ز پى راه در
پر شد آن مسجد ز زر هر جايگاه
مرد حيران شد ز تقدير إله
( ( 4356 ) ) بعد از آن برخاست آن شير عتيد
تا سحرگه زر به بيرون مىكشيد
( ( 4357 ) ) دفن مىكرد و همىآمد به زر
با جوال و توبره بار دگر
( ( 4358 ) ) گنجها بنهاد آن جان باز از آن
كورى و ترسانى و واپس خزان
( ( 4359 ) ) اين زر ظاهر به خاطر آمده است
در دل هر كور دور زر پرست
( ( 4360 ) ) كودكان كاسه سفالين بشكنند
نام زر بنهند و در دامن كنند
( ( 4361 ) ) اندر آن بازى چو گويى نام زر
آن كند در خاطر كودك گذر
( ( 4362 ) ) بل زر مضروب ضرب ايزدى
كاو نگردد كاسد ، آمد سرمدى
( ( 4363 ) ) آن زرى كاين زر از آن زر تاب يافت
گوهر و تا بندگى و آب يافت
( ( 4364 ) ) آن زرى كه دل از او گردد غنى
غالب آمد بر قمر در روشنى