تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١

رسيدن بانگ طلسم نيم شب مهمان مسجد را

( ( 4345 ) ) بشنو اكنون قصهء آن بانگ سخت كه نرفت از جا بدان آن نيك بخت ( ( 4346 ) ) گفت چون ترسم چو هست آن طبل عيد تا دهل ترسد كه زخم او را رسيد ( ( 4347 ) ) اى دهلهاى تهىّ پر ز كوب قسمتان از عيد چون شد زخم چوب ( ( 4348 ) ) شد قيامت عيد و بىدينان دهل ما چو اهل عيد خندان همچو گل ( ( 4349 ) ) بشنو اكنون اين دهل چون بانگ زد ديگ دولت با چگونه مىپزد ( ( 4350 ) ) چون كه بشنود آن دهل آن مرد ديد گفت چون ترسد دلم از طبل عيد ؟ ( ( 4351 ) ) گفت با خود هين ملرزان دل كزين مرد جان بد دلان بىيقين ( ( 4352 ) ) وقت آن آمد كه حيدروار من ملك گيرم يا بپردازم بدن ( ( 4353 ) ) بر جهيد و بانگ بر زد كاى كيا حاضرم اينك اگر مردى بيا ( ( 4354 ) ) در زمان بشكست ز آواز آن طلسم زر همىريزيد هر سو قسم قسم ( ( 4355 ) ) ريخت چندين زر كه ترسيد آن پسر تا بگيرد زر ز پى راه در پر شد آن مسجد ز زر هر جايگاه مرد حيران شد ز تقدير إله ( ( 4356 ) ) بعد از آن برخاست آن شير عتيد تا سحرگه زر به بيرون مىكشيد ( ( 4357 ) ) دفن مىكرد و همىآمد به زر با جوال و توبره بار دگر ( ( 4358 ) ) گنجها بنهاد آن جان باز از آن كورى و ترسانى و واپس خزان ( ( 4359 ) ) اين زر ظاهر به خاطر آمده است در دل هر كور دور زر پرست ( ( 4360 ) ) كودكان كاسه سفالين بشكنند نام زر بنهند و در دامن كنند ( ( 4361 ) ) اندر آن بازى چو گويى نام زر آن كند در خاطر كودك گذر ( ( 4362 ) ) بل زر مضروب ضرب ايزدى كاو نگردد كاسد ، آمد سرمدى ( ( 4363 ) ) آن زرى كاين زر از آن زر تاب يافت گوهر و تا بندگى و آب يافت ( ( 4364 ) ) آن زرى كه دل از او گردد غنى غالب آمد بر قمر در روشنى