مثل زدن در رميدن كرهء اسب از خوردن آب و سبب شخوليدن سايسان
( ( 4292 ) ) آن كه فرموده است او اندر خطاب
كرّه و مادر همىخوردند آب
( ( 4293 ) ) مىشخوليدند هر دم آن نفر
بهر اسبان كه هلا زين آب خور
( ( 4294 ) ) آن شخوليدن به كرّه مىرسيد
سر همىبرداشت وز خود مىرميد
( ( 4295 ) ) مادرش پرسيد كى كرّه چرا
مىرمى هر ساعتى زين استقا ؟
( ( 4296 ) ) گفت كرّه مىشخولند اين گروه
ز اتفاق بانگشان دارم شكوه
( ( 4297 ) ) پس دلم مىلرزد از جا مىرود
ز اتفاق نعره خوفم مىرسد
( ( 4298 ) ) گفت مادر تا جهان بوده است اين
كار افزايان بدند اندر زمين
( ( 4299 ) ) هين تو كار خويش كن اى ارجمند
زود كايشان ريش خود بر مىكنند
( ( 4300 ) ) وقت تنگ و مىرود آب فراخ
پيش از آن كز هجر گردى شاخ شاخ
( ( 4301 ) ) شهره كارى زيست پر آب حيات
آب كش تا بردمد تا تو نبات
( ( 4302 ) ) آب خضر از جوى نطق اوليا
مىخوريم اى تشنهء غافل بيا
( ( 4303 ) ) گر نبينى آب كورانه به فن
سوى جو آور سبو در جوى زن
( ( 4304 ) ) چون شنيدى كاندرين جو آب هست
كور را تقليد بايد كار بست
( ( 4305 ) ) جو فرو بر مشك آب انديش را
تا گران بينى تو مشك خويش را
( ( 4306 ) ) چون گران ديدى شوى تو مستدل
رست از تقليد خشك آن گاه دل
( ( 4307 ) ) گر نبيند كور آب جو عيان
ليك بيند چون سبو گردد گران
( ( 4308 ) ) كه ز جو اندر سبو آبى برفت
كاين سبك بود و گران شد ز اب زفت
( ( 4309 ) ) ز انكه هر بادى مرا در مىربود
باد مىنربايدم ثقلم فزود
( ( 4310 ) ) مر سفيهان را ربايد هر هوا
ز انكه نبودشان گرانىّ قوى
( ( 4311 ) ) كشتى بىلنگر آمد مرد شر
كه ز باد كژ بيابد او حذر
( ( 4312 ) ) لنگر عقل است عاقل را امان
لنگرى دريوزه كن از عاقلان
( ( 4313 ) ) كاو مددهاى خرد چون در ربود
از خزينهء درّ آن درياى جود