قدرتى مىيافت كه بدرك علل غايى اشياء نائل مىآمد .
اما اين لحظات درخشان و جان بخش مقدمه و مرحلهء دومى قطعى بود ( زيرا مرحلهء اولى بيش از يك ثانيه به طول نمىانجاميد ) كه بلا فاصله قبل از بحران پيش مىآمد .
اين مرحلهء دومى در حقيقت ما فوق قواى وى بود . هنگامى كه شاه زاده بهبودى يافت ، هر بار كه به ياد مراحل جملات خود بهنگام بيمارى مىافتاد غالباً به خود مىگفت : اين برقهاى وجدان كه در پرتو آن حساسيت و وجدان به منتهى درجه قوت رسيده يك نوع زندگى عالى به وجود مىآورند ، جز عوامل كشنده و دگرگونى حال آدمى چيز ديگرى نيستند و به همين جهت نه تنها مظهر يك » زندگى عالى « نمىباشند ، بلكه بر عكس نشانه منتهاى انحطاط و فرسودگى روح انسان بشمار مىروند .
با اين همه غالبا به نتيجه متناقضى مىرسيد و به خود مىگفت : چه اهميت دارد كه حال من كشنده و جانكاه باشد ؟ چه اهميت دارد كه اين روشنايى خارق العاده امرى غير عادى باشد ، در صورتى كه بعد از بهبودى يافتن به ياد مىآورم در آن لحظه بدورهء آرامش و زيبايى و كمال و خلوص نيت و سعادت رسيدهام ؟ اين دقايق خيره كننده به نظرش قابل درك مىآمد .
او شك نداشت كه احساسات در آن لحظه » زيبايى و خلوص نيت « حيرت انگيزى به وجود مىآورند و » معنى زندگى « را به آدمى مىفهمانند ، ولى آيا رؤياهاى وى در اين لحظات شبيه به قياسهاى موهومى نبود كه حشيش و ترياك و شراب به وجود مىآورند و در نتيجهء آنها ذهن و روح آدمى ماهيت خود را تغيير مىدهند ؟ پس از رفع بحران او توانست به خوبى در اين خصوص فكر كند .
از خصوصيات اين لحظات آن بود كه بوجدان نيرويى فوق العاده مىبخشيد و قدرت عواطف را بمنتهى درجه مىرسانيد . هر گاه در اين مرحله يعنى در آخرين مرحله وجدان قبل از شروع حمله ، او فرصت آن را داشت كه صريحاً
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 75
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٥