از آغاز تاريخ تمام ملتهاى بزرگ ، آنهايى كه راهبر و پيش رو بشريت بودهاند ، هر چند كه تعدادشان ناچيز بوده است ، چنين اعتقادى را داشتهاند .
حقايق را نمىتوان منكر شد عبرانيان نزيستند مگر براى رسيدن به خداى واقعى و براى جهانيان يك خداى حقيقى را بميراث گذاشتند .
يونانيان طبيعت را تقديس و ستايش كردند . آنان آئين شان را يعنى فلسفه و هنر را بجهانيان هبه كردند .
روم ملت را به شكل و صورت دولت تقديس و ستايش كرد ، او دولت را براى جهانيان بميراث گذاشت .
فرانسه ، در تمام طول تاريخ خويش جز اين كارى نكرده است كه مفهوم خداى رومى را گسترش دهد و تحقق بخشد ، و اگر خداى رومىاش را بدور افكند و خود را بدامان شرك و كفر انداخت - يعنى آن چه كه اكنون « سوسياليسم » ناميده مىشود - براى اين بود كه شرك و كفر هنوز اصيلتر و معقولتر است تا كاتوليك رومى .
اگر يك ملت بزرگ باور ندارد كه فقط اوست كه حق و حقانيت را داراست و اگر باور ندارد كه تنها او رسالت دارد كه با اين حق و حقانيت ، ديگر ملتها را اصلاح و تهذيب نمايد ، آن گاه بىدرنگ فقط به درد موضوع نژاد شناسى مىخورد و لا غير . يك ملت بزرگ واقعى هرگز تن در نمىدهد كه يك نقش فرعى و حتى يك نقش اصلى را بازى كند ، او بايد فقط و فقط نقش نخست را به عهده گيرد . ملتى كه اين اعتقاد را از دست بدهد ، ديگر سزاوارى ندارد كه نام ملت بر خود گذارد . اما چون فقط يك حق و حقانيت وجود دارد ، پس يك ملت هم وجود دارد كه مىتواند يك خداى حقيقى را دارا باشد ، هر چند كه ديگر ملتها ، خداى خاص خودشان را داشته باشند . ( 1 )
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ص 239 تا 241 . ما اين جملات را كه نقل كرديم بعضى از مضامين آنها را مطابق واقع نمىدانيم ، مطالعه كنندگان محترم دقت فرماييد . .