( ( 2266 ) ) پس بود دل جوهر و عالم عرض
سايهء دل كى بود دل را غرض ؟
پس هر چه كه در اين دنيا شما را به خود جلب مىكند ، مقتضاى ضرورى ساختمان وجودى شما است ، بنا بر اين سايهء شما است . در نتيجه نمىتواند غرض و هدف وجود شما بوده باشد . آن دل كه عاشق جاه و مال است ، در مقابل گل و آب سياه تمايلات به زانو در آمده و در تاريكىهاى اوهام و خيالات ، جاه و مال و گل و آب سياه را مورد پرستش قرار داده و آنها را بعنوان حقايق به مردم باز گو مىكند ، نه آن دل حقيقى كه گفتيم -
دل فراز عرش باشد نى به پست
دل آن درياى نور است كه جهان هستى روشنايى خود را از آن مىگيرد . تو را سوگند به وجدانت ، مىتوانى بپذيرى كه -
دل نظر گاه خدا و آن گاه كور ؟
همگان از خاص و عام ادعاى دل داشتن مىكنند ، ولى چنين نيست ، صاحب دلان واقعى در اقليت بهت انگيزند ، بگرديد آن صاحب دل حقيقى را پيدا كنيد . تو در گذرگاه حيات ، آب ناچيز دل را كنار بگذار و خود دل را جستجو كن ، تا بتوانى همان آب ناچيز را دريا و ذره بىمقدار را كوهش بسازى . دل ، آرى دل -
( ( 2272 ) ) دل محيط است اندرين خطهء وجود
زر همىافشاند از احسان و جود
( ( 2273 ) ) از سلام حق سلامتها نثار
مىكند بر اهل عالم ز اختيار
( ( 2274 ) ) هر كه را دامن درست است و معد
آن نثار دل بر آن كس مىرسد
دامنى را كه بايد براى دريافت نثارهاى روحانى دل ، باز كنى ، نياز و حضور قلب است ، اين دامن را با سنگ تبه كارى و فجور پر مكن . سنگهاى تبه كارى و فساد دامنت را پاره پار مىكند و نمىتوانى نقد را از نقد نما تفكيك كنى . مىبينم وضع دل خراشى دارى ، زيرا -
( ( 2277 ) ) سنگ پر كردى تو دامن از جهان
هم ز سنگ سيم و زر چون كودكان