تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 597

مساهمون:

ص٥٩٧
مىرود و ركود و خشكى حيات تو آغاز مىگردد .
( ( 2257 ) ) همچنين هر شهوتى اندر جهان خواه مال و خواه آب و خواه نان خواه باغ و مركب و تيغ و مِجَن خواه ملك و خانه و فرزند و زن
هر يك از اين خواسته ها نوعى از مستى در تو پديد مىآورد و با فقدان هر يك از آنها موجوديت تو در گردابى از خمارى فرو مىرود ، براى از بين بردن خمار فقدان آنها ، بايستى بار ديگر آن را به دست بياورى . خمار و گيجى و اندوه دليل از دست دادن انگيزهء مستىهاى تست . [ مستى خواسته هاى فوق است كه نشان بيرون رفتن آب دل از گل موجوديت حيوانى تست ] : اگر بخواهى آن خواسته ها مالك مطلق العنان تو نباشند جز به اندازهء ضرورت دست به آنها ميالاى . نخوت و غرور وادارت مىكند كه سر بكشى و بگويى : كه من هم صاحب دلم و احتياجى به ديگران ندارم من به حقيقت دست يافته‌ام مىدانى در اين حال وضع روانى تو چيست ؟
( ( 2262 ) ) آن چنان كه آب در گل سر كشد كه منم آب و چرا جويم مدد
اى بىنوا .
( ( 2263 ) ) دل تو اين آلوده را پنداشتى لا جرم دل ز اهل دل برداشتى
من از وجدان حق بين تو مىپرسم ، بگو ببينم -
( ( 2264 ) ) خود روا دارى كه آن دل باشد اين كه بود در عشق شير و انگبين
مگر نمىدانى مزيت و لطف شير و عسل مربوط به ساختمان وجودى تست ، لذا با كوچكترين تغيير و اختلال در سازمان طبيعى و روانى تو شير و عسل و ساير مزاياى عالم مادى ، مزيت و لطف خود را براى تو از دست مىدهند ، چنان كه سنگ و درخت و حيوانات و نباتات نمىتوانند مزيت و لطفى در شير و عسل و ساير مزايايى كه براى ما انسانها مطرح است ، در يابند . اين ارتباط يك اصل ضرورى را نتيجه مىدهد و آن اين است :