مورد حيرت انسانها است ، مىكوشيم تا مردم را به وسيلهء حيرت تخديرشان كنيم .
( ( 2234 ) ) تا به افسون مالك دنيا شويم
اين نمىبينيم ما كاندر گويم
( ( 2235 ) ) در گوىّ و در چهى اى قلبتان
دست وادار از سبال ديگران
تو چه مىگويى ؟ مىگويى : من به بوستان زيبا و سر سبز حقيقت رسيدهام ؟ پس چرا دست ساير انسانها را نمىگيرى كه آنان را هم به بوستان حقيقت رهنمون شوى اى مغرور خود فروش كه در زندان اعداد و كميتها اسير شدهاى ، [ يا اى غوطه ور در لجنزار كبر كه در خرابهء چهار عنصر محسوس ظاهرى و شش جهت فضايى محبوس گشتهاى ] اگر به جايگاه نغز و مقام والايى رسيدهاى افراد هم نوع خود را هم به آن جايگاه و مقام رهنمايى كن . اى خر خود باخته كه دمساز اسافل اعضاى خرى ، اگر بوسه گاه شايستهاى به دست آوردهاى ، ما تشنگان حقيقت را هم با خود ببر و لبهاى ما را هم بان بوسه گاه برسان .
من نمىدانم ، تو كه به مقام بندگى محبوب مطلق نرسيدهاى ، اين طمع در آقايى و پيشوايى از كجايت بر خاسته است ؟ آرى ، تويى آن آتش بجان ، كه براى نشان دادن فروغ دروغين ، جان خود را آتش زده و شعله ور ساختهاى ، تويى آن كه -
( ( 2240 ) ) در هواى آن كه گويندت زهى
بستهاى بر گردن جانت زهى
اى روباه صفت پست مايه ، اين دم مكر بازىها را رها كن و دل به صاحب دلان بسپار ، تو كه خود قدرت شكار حقايق را نداشته و دائما با جيفه هاى گنديده عمرت را سپرى مىكنى ، برو ، اقلا شير مردان راه حق را درياب و در سايهء آنان خود را به نوايى برسان .
اى دل مشتاق ، تو تنها در آن موقع منظور حق خواهى گشت ، كه وابستگى خود را به خورشيد عظمت الهى مانند وابستگى جزء به كل دريابى ، و بسوى آن حركت كنى : خداى ما فرموده است : ما به دلهاى آدميان مىنگريم و كارى با صورت كه محصول آب و گل است ، نداريم .