گر چه مقصود از كتاب آن فن بود گر تواَش بالش كنى هم مىشود اين سه بيت عالىترين مضمون را براى بهره بردارى در مقدمهء شناخت هدف آفرينش و هدف زندگى انسانى ، بيان مىكند . توضيح اين كه - انسان و جهان حقايقى هستند كه به كارها و پديده هاى فراوانى قابل انعطاف مىباشند . نوع انسانى را در نظر بگيريم :
به هر وضعى كه مورد تعليم و تربيت قرار بگيرد ، آن وضع را مىپذيرد . جلاد خون آشام مىشود ، از درنده ترين وحشىها درنده تر مىگردد . از فرشتگان بالاتر مىرود . به همهء هستى و انسانها بىخيال مىشود . تمام انسانها و هستى با او به پيكار بر مىخيزد . به همهء انسانها و هستى عشق مىورزد . از جمجمه هاى انسانها از كودك شير خوار گرفته تا پير مرد كهنسال مىتواند مناره بسازد آلت دست پستترين فرد مىشود ، و چنان استقلالى هم پيدا مىكند كه به قول حافظ : ز هر چه رنگ تعلق بگيرد آزاد مىشود . اسير يك پديدهء ناچيز مىگردد . بجايى از عظمت مىرسد كه جهان هستى در گوشهاى از دلش جاى مىگيرد و احساس سنگينى نمىكند آرى به قول جلال الدين انسان همه چيز مىشود و مىتوان از انسان رب النوع سعادت ساخت و مىتوان حجاج بن يوسفها و چنگيزها از او به وجود آورد .
اما بايد مقصود از وجود انسان را شناخت .
موجودى كه مىتواند به همهء پستىها انعطاف بپذيرد ، چه هدفى براى هستى او مىتواند منظور شود ؟
شما مىگوييد : موجودى كه مىتوان آن را بهر صورت در آورد و مىتواند همه كاره باشد ، او موجود موم صفتى است كه بهر شكل در مىآيد ، چه هدفى مىتواند داشته باشد ؟ نكند اين همان موجود است كه نهيليستها يا حد اكثر توماس هابسها به ما معرفى كردهاند ؟ مىگوييم :
شما خيلى اشتباه مىكنيد ، زيرا - شما چنان كه در مثال جلال الدين آمده است