گفته بودم چو بيايى غم دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايى
نوع چهارم - زمينهء بىطرف - يك نظر اجمالى به فلسفه و هدف حيات در گذرگاه تاريخ تفكرات بشرى
با اين كه موجوديت طبيعى و روانى انسان حد اقل از آغاز هم زيستىهاى اجتماعى تا كنون تفاوت اساسى نكرده است ، با اين حال مىتوان گفت : با مطالعهء شرايط و زمينه هاى رو بناى حيات هر فرد و اجتماعى ، فلسفه و هدف مخصوصى براى آنان مشاهده مىشود .
با مراجعه به مباحث گذشته ، مىتوان تطورات و تنوعات ديدگاهها را در موضوع مورد بحث ما تشخيص داد .
براى توضيح بيشتر اصول كلى هدفهايى را كه تا كنون براى حيات گفته شده است متذكر مىشويم :
عبارات ذيل از نويسندهء يادداشتها و نوشته هاى فلسفى و اجتماعى است ، كه با جملات رسا و شيوا بيان نموده است :
« هدف زندگى چيست ؟ مىگويند : هدف زندگى كسب سعادت است ، ولى آخر سعادت چيست ؟ به اين سؤال در تضاعيف تاريخ پاسخهايى سخت گوناگون دادهاند :
اصحاب زهد و ورع ، مرتاضان ، عرفاى متقشف و پارسا ، جوكىها ، طرفداران شيوهء رهبانيت ، سعادت را در تزكيهء نفس از راه خوار داشتن تن مىشمارند ، تا » جان « كه به نظر آنها جوهرى علوى و مفارق و جدا از تن است ، تصفيه شود و اوج گيرد و بجان جهان يعنى روح كل به پيوندد .
اتصال به مبدا يا نيروانا . اين است سعادت بر خلاف آنها طرفداران كيش لذت و رندان و خوشباشان و خراباتيان و آنهايى كه به مكتب هدونيسم يا لذت پرستى متعلقاند ، از قبيل فلاسفه سيرنائيك مانند » آريستيپ « و ديگران پرورش تن و لذات