كه در روى صفحهء قاموس بشرى ثبت شده است پس بياييد فلسفهء حيات و هدف آن را كه مطابق مشيت الهى در پهنهء هستى بجريان افتاده است ، از كسانى بپرسيم كه نبض حيات واقعى آنها در پيكر هستى حركت مىكند ، نه از مرده هاى زنده نما كه در سايهء جنازهء خود مىجنبند .
آنان كسانى هستند كه در اولين لحظه كه سؤال از فلسفه و هدف حيات را با آن عرضه مىكنيد ، با تمام خوشرويى كه خاصيت حيات است بشما مىگويند : به ما بگوييد : شما تا چه مرحله از تفكيك سايه از هدف رسيدهايد ؟ پس بايد اولا سايهء زندگى را از خود زندگى در سؤال مزبور جدا كنيم ، سپس بسراغ هدف حيات برويم .
جلال الدين مولوى در بيت مورد تحليل مىگويد :
( ( 2266 ) ) پس بود دل جوهر و عالم عرض
سايهء دل كى بود دل را غرض ؟
به نظر مىرسد اگر كسى در مضمون بيت فوق به حد لازم و كافى دقت كند . اگر جرئت به خود راه بدهد و از فلسفه و هدف زندگى سؤال كند ، امكان ندارد كه پاسخ سؤالش را بدون احتياج به فلسفه گويىهاى حرفهاى دريافت نكند . بيت فوق اساسىترين مطلب را در موضوع بحث ما مطرح كرده است كه عبارت است از لزوم تفكيك سايه از هدف ، [ براى به دست آوردن فلسفه و هدف حيات واقعى .
نمىدانيم كه آيا خود جلال الدين هم موقع گفتن بيت مزبور واقعاً بعظمت مضمون آن پى برده است يا نه ؟ اما اين گونه شكوفان شدن روحى در جلال الدين در كتاب مثنوى به طور فراوان ديده مىشود ، لذا مىتوانيم بگوييم : او به عظمت مضمون بيت آگاه بوده است ولى طعم آن را مانند انسانهاى هدف جوى اين دوران ما كه زندگى بيگانه از حيات فضاى كرهء خاكى ، را آلوده كرده است ، نچشيده بود .
بهر تقدير ما عقيده منديم كه براى رسيدن به فلسفه و هدف زندگى ، مضمون بيت داراى اهميت درجهء يك مىباشد ، لذا اكنون مىپردازيم ، به توضيح معناى بيت :