قصهء دقولى و كراماتش
( ( 1924 ) ) آن دقوقى داشت خوش ديباچه اى
عاشق و صاحب كرامت خواجه اى
( ( 1925 ) ) بر زمين مىشد چو مه بر آسمان
شب روان را گشته زو روشن روان
( ( 1926 ) ) در مقامى مسكنى كم ساختى
كم دو روز اندر دهى انداختى
( ( 1927 ) ) گفت در يك خانه گر باشم دو روز
عشق آن مسكن كند در من فروز
( ( 1928 ) ) غرة المسكن احاذرها انا
انقلي يا نفس سافر للغنا
( ( 1929 ) ) لا اعود خلق قلبى بالمكان
كى يكون خالصاً فى الامتحان
( ( 1930 ) ) روز اندر سير بد شب در نماز
چشم اندر شاه باز او هم چو باز
( ( 1931 ) ) منقطع از خلق نى از بد خويى
منفرد از مرد و زن نى از دوئى
( ( 1932 ) ) مشفقى از خلق نافع هم چو آب
خوش شفيقىّ و دعايش مستجاب
( ( 1933 ) ) نيك و بد را مهربان و مستقر
بهتر از مادر شهىتر از پدر
( ( 1934 ) ) گفت پيغمبر شما را اى مهان
چون پدر هستم شفيق و مهربان
( ( 1935 ) ) ز ان سبب كه جمله اجزاى منيد
جزو را از كل چرا بر مىكنيد
( ( 1936 ) ) جزو از كل قطع شد بىكار شد
عضو از تن قطع شد مردار شد
( ( 1937 ) ) تا نپيوندد به كل بار دگر
مرده باشد نبودش از جان خبر
( ( 1938 ) ) ور بجنبد نيست خود او را سند
عضو نو ببريده هم جنبش كند
( ( 1939 ) ) جزو از اين كل گر برد يك سو رود
اين نه آن كل است كاو ناقص شود
( ( 1940 ) ) قطع و وصل او نيايد در مثال
چيز ناقص گفته شد بهر مثال
( ( 1941 ) ) مر على را بر مثال شير خواند
شير مثل او نباشد گر چه راند
روايت
« انا و على أبوا هذه الأمة « . ( 1 ) ( من ( پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ) و على دو پدر اين امت هستيم . )
هامش
( 1 ) سفينه البحار ، ج 1 ص 9 . .