تفسير ابيات
دقوقى ( 1 ) آن مرد عارف ، سر گذشت و مطلع حيات بس خوشى داشت ، او از عشاق واقعى پيشگاه الهى و داراى كرامات بود . او در روى خاك تيره زمين مانند ماه بدر آسمان حركت مىكرد ، همو بود كه شب روان راه حق و حقيقت روشنايى روان خود را از پرتو او مىگرفتند . او بهر مقامى كه مىرسيد سكونت اندكى داشت ، كم اتفاق مىفتاد در يك محل دو روز بار اقامت بيندازد . او عدم علاقهء خود را به سكونت زياد در يك محل چنين توجيه مىكرد : اگر در يك خانه دو روز توقف كنم ، عشق آن مسكن در دلم فروزان مىشود . من از اين كه روشنايى مسكن خاكى دلم را بيفروزد بيم دارم . برو اى نفس ، برو ، براى به دست آوردن بىنيازى سفرها كن . من اخلاق قلبىام را به مكان مخصوص عادت نخواهم داد ، تا بتواند در موقع آزمايش خالص باشد و بتواند با حقايق ، بدون پرده هاى تاريك عشق و علاقه به زخارف زمان و مكان روبرو شود . خلاصه - دقوقى شبها را در نماز و نيايش و روزها را در سير و حركت بود ، ديده گان او بعالم بالا و افق اعلا چنان دوخته شده بود كه چشمان باز بشاهبازش . او از مردم منقطع شده بود نه از روى بد بينى و بد خويى و نخوت ، او از زن و مرد منفرد گشته و استقلال به دست آورده بود ، نه از آن جهت كه خود را با آنها دو حقيقت مىديد .