سؤال كردن بهلول آن درويش را
( ( 1884 ) ) گفت بهلول آن يكى درويش را
چونى اى درويش واقف كن مرا ؟
( ( 1885 ) ) گفت چون باشد كسى كه جاودان
بر مراد او رود كار جهان
( ( 1886 ) ) سيل و جوها بر مراد او روند
اختران ز ان سو كه او خواهد شوند
( ( 1887 ) ) زندگى و مرگ سرهنگان او
بر مراد او روانه كو بكو
( ( 1888 ) ) هر كجا خواهد فرستد تعزيت
هر كجا خواهد ببخشد تهنيت
( ( 1889 ) ) سالكان راه هم بر كام او
ماندگان راه هم در دام او
( ( 1890 ) ) هيچ دندانى نجنبد در دهان
بىرضا و امر آن فرمان روان
بىرضاى او نيفتد هيچ برگ
بىقضاى او نيايد هيچ مرگ
بىمراد او نجنبد هيچ رگ
در جهان ز اوج ثريا تا سمك
( ( 1891 ) ) گفت اى شه راست گفتى همچنين
در فر و سيماى تو پيداست اين
( ( 1892 ) ) اين و صد چندينى اى صادق و ليك
شرح كن اين را بيان كن نيك نيك
( ( 1893 ) ) آن چنان كه فاضل و مرد فضول
از دل و از جان كند او را قبول
( ( 1894 ) ) آن چنانش شرح كن اندر كلام
كه از آن هم بهره يابد عقل عام
( ( 1895 ) ) ناطق كامل چو خوان باشى بود
بر سر خوانش ز هر آشى بود
( ( 1896 ) ) تا نماند هيچ مهمان بىنوا
هر كسى يابد غذاى خود جدا
( ( 1897 ) ) همچو قرآن كه به معنى هفت توست
خاص را و عام را مطعم دروست
( ( 1898 ) ) گفت اين بارى يقين شد پيش عام
كه جهان در امر يزدان است رام
( ( 1899 ) ) هيچ برگى درنيفتد از درخت
بىقضا و حكم آن سلطان بخت
( ( 1900 ) ) از دهان لقمه نشد سوى گلو
تا نگويد لقمه را حق كادخلوا
( ( 1901 ) ) ميل و رغبت كان زمام آدمى است
جنبش آن رام امر آن غنى است
( ( 1902 ) ) در زمينها و آسمانها ذرّه اى
پر نجنباند نگردد پرّه اى