ولى من آنان را با خود مىبينم و همان بازىهاى كودكانه شان را تماشا مىكنم ، مگر گريه ، ناشى از احساس درد جدايى نيست ؟ من جدايى و هجرانى نمىبينم . مردم مرده هاى خود را خواب مىبينند و من فرزندان از دست رفتهام را در بيدارى مشاهده مىكنم .
از اين جهان تاريك ماده دمى خود را پنهان مىكنم و برگ حواس طبيعىام را از درخت وجودم فرو مىريزم . مگر چنين چيزى ممكن است ؟ آرى ، حس آدمى اسير عقل و عقل اسير روح اوست ، هنگامى كه روح از عالم ماده اعراض و بعالم بالا متوجه شد ، به دنبال خود عقل را و عقل هم حس را به دنبال خويش به عالم بالا مىكشاند .
[ بحث مشروح اين مضمون در مباحث عقل و عاقل و معقول در همين مجلد مطرح شده است ، مراجعه شود ] .
جان آدمى دست بسته عقل را [ با زنجير مقولات مأخوذ از روبناى هستى ] باز مىكند و كارهايى را كه از ديدگاه عقل پوشيده بود براى او روشن مىسازد .
اين حواس و انديشه ها بر روى آب صاف من انسانى چونان خس و خاشاك است كه روى آب را مىپوشاند .
در آن هنگام كه روح به مقتضاى تجرد خويش ، از ماده مفارقت نموده بعالم اصلى روحانى خود مىگرايد ، دست عقل باز مىشود و خس و خاشاك حواس و انديشه ها را از روى آب صاف من انسانى بر كنار مىكند و آن آب صاف براى خرد نمودار مىگردد آرى ، خسهاى انبوهى روى آب جو مانند حباب ، آب جو را مىپوشاند ، وقتى كه خسها بر كنار شد ، بار ديگر آب صاف نمايان مىشود .
با اين كه خداوند دست عقل را براى بر كنار كردن خس و خاشاك حواس و انديشه ما از سطح روان جويبار باز نكند . هوى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 397
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٩٧