ولد المعزى بعضه فاذا مضى * بعض الفتى فالكل فى الادبار ( 1 ) فرزند اين تسليت داده شده ( تهامى كه پدر فرزند است ) پارهاى از وجود پدرش بود ، وقتى كه پارهاى از وجود يك انسان از بين برود ، همهء موجوديتش بر او پشت مىگرداند ) به همين جهت بوده است كه همواره در تمام ملل با اشكال مختلف كسى كه بمرگ خويشاوند يا دوست عزيز اندوهگين مىشود ، تعزيت و تسليتش مىگويند . اين پديده يكى از نمودهاى عاطفهء خويشى و دوستى و بلكه هم نوع بودن است كه در طبيعت حيات آدميان ديده مىشود . متأسفانه دوران صنعتى ماشينى اين عاطفه را مانند ساير عواطف و احساسات طبيعى انسانها از دست مردم گرفته است ، دليل آن هم روشن است ، زيرا زندگى ماشينى انسان را از انسان بيگانه كرده است و به هيچ وجه ميان آنها شباهت تركيب يك پيكر از اجزاء مربوط وجود ندارد تا با از بين رفتن يك فرد اگر چه نزديكترين فرد به انسان بوده باشد ، فرد ديگرى به گريه و ناله در آيد . بلكه با يك نظر دقيق و با شعار نيمه دوم قرن بيستم كه مىگويد : « انسان حتى از خويشتن هم بيگانه شده است » بنابود شدن مزايا و عظمتهاى حياتى و روحى خود هم گريه و نالهاى ندارد ، زيرا چنان كه گفتيم : او خود را پيكر مركب از اجزاء نمىبيند ، اصلا خود را نمىبيند و داراى خود نيست . بلى ، يك مسئله با اهميت وجود دارد كه نبايد مورد غفلت قرار بگيرد و آن
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 394
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٩٤
هامش
( 1 ) بيت فوق يكى از ابيات قصيدهء رائيهاى است كه تهامى در بارهء مرگ فرزندش سروده و از حيث مضامين عالى ، يكى از شاه كارهاى ادبيات عربى محسوب مىشود ، مطلع قصيده اين است :
حكم المنية فى البرية جار * ما هذه الدنيا بدار قرار .