تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣

مضطر شدن فقير نذر كرده به كندن امرود از درخت و گوشمال حق رسيدن بىمهلت

( ( 1671 ) ) اين سخن پايان ندارد آن فقير از مجاعت شد زبون و تن اسير ( ( 1672 ) ) پنج روز آن باد امرودى نريخت ز آتش جوعش صبورى مىگريخت ( ( 1673 ) ) بر سر شاخى مرودى چند ديد باز صبرى كرد و خود را وا كشيد ( ( 1674 ) ) باد آمد شاخ را سر زير كرد طبع را بر خوردن آن چير كرد ( ( 1675 ) ) جوع و ضعف و قوت جذب غذا كرد زاهد را ز نذرش بىوفا ( ( 1676 ) ) چون كه از امرودبن ميوه شكست گشت اندر عهد و نذر خويش سست ( ( 1677 ) ) هم در آن دم گوشمال حق رسيد چشم او بگشاد و گوش او كشيد مخلصان باشند دائم در خطر امتحانها هست در راه‌اى پسر يا مكن نذرى كه نتوانى وفا بر خطر منشين و بيرون جه هلا نذر را بايد وفا در راه حق ليك حق تا خود كرا بدهد سبق عهدها بستيم بس در كارها نذرها كرديم در سر بارها قوت آن كو كه پايان آوريم عاجزيم و ناتوان و مضطريم گرنه فضلت دستگير ما شود واى بر ما ز انكه رسوايى بود نذر ما را با وفا پيوسته دار عهد ما را از كرم دار استوار باز گشتم سوى قصه كان فقير عهد چون بشكست در دم شد اسير غيرت حق گوشمالش داد زود ز ان كه فرمودست اوفوا بالعقود جمعى از دزدان بُدند آن جا مگر در ميان آورده بيم سيم و زر اتفاقاً دزد چندى تاختند و اندر آن كهسار منزل ساختند