بقيه آن زاهد كوهى كه نذر كرده بود كه ميوهء كوهى از درخت نيفشانم و كسى را نگويم به صريح و كنايت كه بيفشان مگر آن خورم كه باد افكنده باشد از درخت
اين سخن پايان ندارد راز گوى
قصهء آن مرد زاهد باز گوى
كن تمام اكنون حديث شيخ فرد
كاندران كهسار بودش خواب و خورد
( ( 1634 ) ) اندر آن كه بود اشجار و ثمار
سيب و امرود و انار بىشمار
قوت آن درويش بود آن ميوه ها
غير آن چيزى نخوردى دائما
( ( 1635 ) ) گفت آن درويش يا رب با تو من
عهد مردم زين نچينم در زمن
خود نچينم ميوهاى در كلّ حين
نيز غيرى را نگويم كه بچين
( ( 1636 ) ) جز از آن ميوه كه باد اندازدش
من نچينم از درخت منتعش
( ( 1637 ) ) مدتى بر نذر خود بودش وفا
تا در آمد امتحانات قضا
( ( 1638 ) ) زين سبب فرمود استثنا كنيد
گر خدا خواهد به پيمان بر زنيد
ز ان كه حكم كار در دست من است
اختيار جملگان پست من است
( ( 1639 ) ) هر زمان دل را دگر ميلى دهم
هر نفس بر دل دگر داغى نهم
( ( 1640 ) ) كل اصباح لنا شأن جديد
كل شىء عن مرادى لا يحيد
( ( 1641 ) ) در حديث آمد كه دل همچون پريست
در بيابانى اسير صرصريست
( ( 1642 ) ) باد پر را هر طرف راند گزاف
گه چپ و گه راست با صد اختلاف
( ( 1643 ) ) در حديث ديگر آن دل دان چنان
كآب جوشان ز آتش اندر قازغان
( ( 1644 ) ) هر زمان دل را دگر رائى بود
آن نه از وى ليك از جايى بود
( ( 1645 ) ) پس چرا ايمن شوى بر راى دل
عهد بندى تا شوى آخر خجل
( ( 1646 ) ) اين هم از تأثير حكم است و قدر
چاه مىبينى و نتوانى حذر
( ( 1647 ) ) نيست خود از مرغ پرّان اين عجب
كو نبيند دام و افتد در عطب
( ( 1648 ) ) اين عجب كه دام بيند با وتد
گر بخواهد ور نخواهد مىفتد