ديدن زرگر عاقبت كار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعير ترازو
( ( 1624 ) ) آن يكى آمد به پيش زرگرى
كه ترازو ده كه بر سنجم زرى
( ( 1625 ) ) گفت رو خواجه مرا غربال نيست
گفت ميزان ده بر اين تسخر مأيست
( ( 1626 ) ) گفت جارويى ندارم بر دكان
گفت بس كن اين مضاحك را بمان
( ( 1627 ) ) من ترازويى كه مىخواهم بده
خويشتن را كر مكن هر سو مجه
( ( 1628 ) ) گفت بشنيدم سخن كر نيستم
تا نپندارى كه بىمعنيستم
( ( 1629 ) ) اين شنيدم ليك پيرى مرتعش
دست لرزان جسم تو نامنتعش
فهم كردم ليك پيرى ناتوان
دستت از ضعف است لرزان هر زمان
( ( 1630 ) ) و آن زر تو هم قراضهء خورد و مرد
دست لرزد پس بريزد زرّ خرد
( ( 1631 ) ) پس بگويى خواجه جارويى بيار
تا بجويم زر خود را در غبار
( ( 1632 ) ) چون بروبى خاك را جمع آورى
گويىام غربال خواهم اى حرى
تا بريزم خاك و زر جويم از آن
كى بود غربال ما را در دكان
( ( 1633 ) ) من ز اول ديدم آخر را تمام
جاى ديگر رو از اين جا و السلام
هر كه اول بين بود اعمى بود
هر كه آخر بين چه با معنى بود
هر كه اول بنگرد پايان كار
اندر آخر او نگردد شرمسار
حكم چون بر عاقبت انديشى است
پادشاهى بندهء درويشى است
عاقبت بينان بوند اهل رشاد
در نگر و الله اعلم بالسداد
تفسير ابيات
[ يك داستان كوتاه و شيرين براى تو مىگويم ، تا خوبى انديشه در ابتداى كار را بفهمى : ] درويشى به پيش زرگرى رفت و گفت : ترازو بده كه مىخواهم طلايى را وزن كنم .