زرگر گفت : برو آقاى عزيز ، من غربال ندارم .
درويش گفت : من كه از تو غربال نخواستم ، من ترازو مىخواهم ، مسخره مكن ، ترازو را بده . زرگر گفت : درويش عزيز برو جاروب هم ندارم .
درويش گفت : خواهشمندم اين مطالب خنده آور را مگو ، من از تو ترازو مىخواهم ، طفره مزن و خود را كرمساز .
زرگر گفت : سخن تو را شنيدم ، كر نيستم ، من آدم بىمعنى هم نيستم ، اما در بارهء وضع تو دقت كردم ، تو پير مردى هستى كه دستهايت مىلرزد و جسم تو نعشه و نشاط جوانى را از دست داده است ، از طرف ديگر طلاهاى تو هم ريز و خرد است ، وقتى كه مىخواهى بسنجى ، طلاها به زمين خواهد ريخت و آن گاه بسراغ من آمده خواهى گفت : خواهشمندم جاروب بده تا خاكهايى را كه طلاهايم در آن ريخته و مخلوط شده است ، جاروب كنم . پس از آن كه آن خاك را جاروب كردى ، بار سوم خود را كشان كشان بدكانم مىرسانى و مىگويى : تمنا مىكنم : غربالى به من بده تا خاكها را غربال نموده طلاهايم را تصفيه كنم .
لذا من از اول كار فكر تو را راحت كردم و خود را هم از درد سر نجات دادم . حالا برو جاى ديگر .
اين است مثل انسانها در جريان زندگى كسى كه فقط اول كار را مىبيند ، او يقينا نابيناست . فردى كه آخر كار را و مراحل متوسط ميان آغاز و انجام را مىنگرد ، داراى معنى و رشد روحى است ، چنين فردى در آتش ندامت و شرمسارى نخواهد سوخت .
اين همه عناوين پر طمطراق و اشكال پستى كه انسانها را در ظاهر تفسير مىكند معلول كوتاه نظرى در آغاز و انجام كارهاست . خوب دقت كن . بينا باش ، آنان كه عاقبت بينند اهل رشد و اصابت به واقعياتند .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 343
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٤٣