و طشتم از بام افتاده است .
در حالى كه شاگردان به دنبالش روان بودند رفت و به در خانه رسيد و خشمگين در را باز كرد .
زنش گفت : شوهر عزيزم ، خير است ، امروز زودتر آمدهاى ؟ مگر تازهاى رو داده ؟ خدا جان نيكويت را از هر بدى محفوظ بدارد .
شوهر مىگويد : زن مگر كورى نمىبينى رنگ و حالم را ببين كه در چه وضعى هستم ، از اندوه بيمارى من ديگران ناله مىكنند ، ولى در درون خانه تو كه با من سر بيك بالش مىنهى از بغض و نفاقى كه با من دارى ، حال مرا نمىبينى كه چگونه در آتش درد مىسوزم زن مىگويد : آقاى من ، تو هيچ ملالى و عيبى ندارى و هم و گمان لا شيء و بىمعناست كه تو را در خود غوطه ور ساخته است .
استاد گفت : شگفتا ، زن هنوز در لجن لجاجت غوطه مىخورى مگر اين پريدگى رنگ و لرزه را نمىبينى تو كور هستى ، گناه من چيست ؟ رنج و درد و اندوه و دل تنگى سر تا پايم را در خود فرو برده است .
زن مىگويد : همين الان مىروم و آيينه را مىآورم به صورت خود تماشا كن و ببين كه من گناهى ندارم ، حال تو كاملًا خوب و طبيعى است .
استاد گفت : برو ، نه تو با من سر سازش دارى و نه آيينه ات ، كار هميشگى تو بغض و كينه و عناد با من است . برو زود رختخوابم را پهن كن كه سرم سنگين است و مىخواهم بخوابم .
زن كمى توقف كرد : استاد فرياد زد كه زود باش رختخوابم را بينداز ، اى دشمن جانم ، شايستهء وضع تو همين است كه مىبينم .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 324
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٢٤