رنجور شدن استاد به وهم
( ( 1562 ) ) گشت استا سخت سست از وهم و بيم
بر جهيد و مىكشانيد او گليم
( ( 1563 ) ) خشمگين با زن كه مهر اوست سست
من بدين حالم نپرسيد او نخست
( ( 1564 ) ) خود مرا آگه نكرد از رنگ من
قصد دارد تا رهد از ننگ من
( ( 1565 ) ) او به حسن و جلوهء خود مست گشت
بىخبر كز بام من افتاد طشت
( ( 1566 ) ) آمد و در را به تندى وا گشاد
كودكان اندر پى آن اوستاد
( ( 1567 ) ) گفت زن خير است چون زود آمدى
كه مبادا ذات نيكت را بدى
( ( 1568 ) ) گفت كورى ، رنگ و حال من ببين
از غمم بيگانگان اندر حنين
( ( 1569 ) ) تو درون خانه از بغض و نفاق
مىنبينى حال من در احتراق
( ( 1570 ) ) گفت زن اى خواجه عيبى نيستت
وهم و ظن لا شىء بىمعنى استت
( ( 1571 ) ) گفت اى زن تو هنوزى در لجاج
مىنبينى اين تغير و ارتجاج
( ( 1572 ) ) گر تو كور و كر شدى ما را چه جرم
ما در اين رنجيم و در اندوه و كرم
( ( 1573 ) ) گفت اى خواجه بيارم آينه
تا بدانى كه ندارم من گنه
( ( 1574 ) ) گفت رو نه تو رهى نه آينه ات
دائماً در بغض و كينى و عنت
( ( 1575 ) ) جامهء خواب مرا رو گستران
تا بخسبم كه سر من شد گران
( ( 1576 ) ) زن توقف كرد مردش بانگ زد
كاى عدو زوتر تو را اين مىسزد
تفسير ابيات
استاد از تلقينات كودكان و توهم و بيمى كه در او ايجاد كرده بودند ، شديدا سست شد و برخاست و رخت خود را بسوى خانه كشيد با خودش مىگفت : آرى ، اين است محبت زن ، من به اين حال بيمارى دچار شدهام ، از حال من نمىپرسد ؟ اين بىوفاى بىمهر به من نمىگويد كه رنگ تو پريده است ، تا من به استراحت پردازم و خود را معالجه كنم ، معلوم مىشود كه از من سير شده ، مىخواهد من بميرم و از ننگ همسرى من رهايى يابد او بزيبايى و جلوه هاى خود مست گشته و نمىداند كه كار من از كار گذشته