« در وهم افكندن كودكان استاد را »
( ( 1546 ) ) روز گشت و آمدند آن كودكان
بر همين فكر ت بمكتب شادمان
( ( 1547 ) ) جمله استادند بيرون منتظر
تا در آيد از در آن يار مصر
( ( 1548 ) ) ز ان كه منبع او بُدست اين راى را
سر امام آمد هميشه پاى را
( ( 1549 ) ) اى مقلد تو مجو پيشى بر آن
كو بود منبع ز نور آسمان
( ( 1550 ) ) او در آمد گفت استارا سلام
خير باشد ، رنگ و رويت زرد فام
( ( 1551 ) ) گفت استا نيست رنجى مر مرا
تو برو بنشين مگو ياوه هلا
( ( 1552 ) ) نفى كرد اما غبار وهم بد
اندكى اندر دلش ناگاه زد
( ( 1553 ) ) اندر آمد ديگرى گفت اين چنين
اندكى آن وهم افزون شد بدين
( ( 1554 ) ) همچنين تا وهم او قوّت گرفت
ماند اندر حال خود بس در شگفت
تفسير ابيات
هنگام روز شد و كودكان به فكر اغواى استاد ، شادمان بمكتب آمدند . همهء آنان بيرون در منتظر آن كودك با هوش بودند كه نقشه ها را مىچيد و عملى مىساخت آرى منتظر آن منبع رأى و نظر بودند ، چنان كه پاى در رفتن منتظر سر مىباشد ، تا چشمان و مغز آدمى راه را نشان بدهد و پاها راه بيفتد . اى آدم مقلد بانسانهاى صاحب نظر تقدم مجوى ، زيرا نورانيتى كه صاحب نظران دارند منبعش از عالم بالاست .
آن كودك باهوش اول وارد شد و به استاد سلام كرد و گفت : استاد عزيز ، خير است ، چرا رنگ رويت زرد شده است ؟ استاد گفت : من رنج و مرضى ندارم ، برو ، برو بنشين سر جايت ، ياوه گويى مكن . استاد اگر چه قول كودك و بيمارى را از خود نفى كرد ، اما وهم بد اگر چه مانند غبار ناچيز در دلش اثرى گذاشت . كودك دوم نيز از در در آمد و سلام كرد و سخن كودك اول را تاييد كرد و آن گاه كودكان همگى يك بيك از در مكتب وارد شدند و بىچاره استاد را بداشتن بيمارى تلقين نمودند و استاد در شگفتى فرو رفت .