تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١

« در وهم افكندن كودكان استاد را »

( ( 1546 ) ) روز گشت و آمدند آن كودكان بر همين فكر ت بمكتب شادمان ( ( 1547 ) ) جمله استادند بيرون منتظر تا در آيد از در آن يار مصر ( ( 1548 ) ) ز ان كه منبع او بُدست اين راى را سر امام آمد هميشه پاى را ( ( 1549 ) ) اى مقلد تو مجو پيشى بر آن كو بود منبع ز نور آسمان ( ( 1550 ) ) او در آمد گفت استارا سلام خير باشد ، رنگ و رويت زرد فام ( ( 1551 ) ) گفت استا نيست رنجى مر مرا تو برو بنشين مگو ياوه هلا ( ( 1552 ) ) نفى كرد اما غبار وهم بد اندكى اندر دلش ناگاه زد ( ( 1553 ) ) اندر آمد ديگرى گفت اين چنين اندكى آن وهم افزون شد بدين ( ( 1554 ) ) همچنين تا وهم او قوّت گرفت ماند اندر حال خود بس در شگفت

تفسير ابيات

هنگام روز شد و كودكان به فكر اغواى استاد ، شادمان بمكتب آمدند . همهء آنان بيرون در منتظر آن كودك با هوش بودند كه نقشه ها را مىچيد و عملى مىساخت آرى منتظر آن منبع رأى و نظر بودند ، چنان كه پاى در رفتن منتظر سر مىباشد ، تا چشمان و مغز آدمى راه را نشان بدهد و پاها راه بيفتد . اى آدم مقلد بانسانهاى صاحب نظر تقدم مجوى ، زيرا نورانيتى كه صاحب نظران دارند منبعش از عالم بالاست . آن كودك باهوش اول وارد شد و به استاد سلام كرد و گفت : استاد عزيز ، خير است ، چرا رنگ رويت زرد شده است ؟ استاد گفت : من رنج و مرضى ندارم ، برو ، برو بنشين سر جايت ، ياوه گويى مكن . استاد اگر چه قول كودك و بيمارى را از خود نفى كرد ، اما وهم بد اگر چه مانند غبار ناچيز در دلش اثرى گذاشت . كودك دوم نيز از در در آمد و سلام كرد و سخن كودك اول را تاييد كرد و آن گاه كودكان همگى يك بيك از در مكتب وارد شدند و بىچاره استاد را بداشتن بيمارى تلقين نمودند و استاد در شگفتى فرو رفت .