چون كه عقلت نيست نسيان مير توست
دشمن و باطل كن تدبير توست از كمىّ عقل پروانه خسيس
ياد نارد ز آتش و نار و حسيس چون كه پرّش سوخت توبه مىكند
آز و نسيانش بر آتش مىزند ضبط و درك و حافظى و ياد داشت
عقل را باشد كه عقل آن را فراشت آن ندامت از نتيجهء رنج بود
نى ز عقل روشن چون گنج بود ( 1 ) حق اگر چه سر نجنباند برون
پاس آن ذوقى دهد در اندرون
كه دو صد جنبيدن سر ارزد آن
سر چنين جنباند آخر عقل و جان
عقل را خدمت كنى در اجتهاد
پاس عقل آن است كافزايد رشاد ( 2 ) از خرد غافل شود بر بد تند
بعد از آن عقلش ملامت مىكند
تو شدى غافل ز عقلت عقل نى
كز حضورستش ملامت كردنى
پس تو را عقلت چو اصطرلاب بود
ز ان بدانى قرب خورشيد وجود ( 3 )
1 - در آن هنگام كه انسان درمقابل تازيانهء كيفر اعمال پليدش بهت زده مىايستد نخستين كسى كه دهان به ملامت و توبيخش گشايد ، عقل اوست . عقل اوست كه مىگويد : مگر براى تو حجت ابلاغ نشده بود ، مگر تو را از اين كيفر نترسانيده بودند ؟ اى احمق ، همين است كيفر تلخ پيمان شكنىها كه من بارها از آن بر حذرت داشتم و گفتم : تو موجود متعهد هستى ، تويى كه دائما از طرف وجدان و خود من كه عقل تو هستم هشدار مىشنيدى . من كه عقل تو هستم ، عهد و پيمان و عظمت آن را شناخته به تو گوشزد مىكردم ، من بودم كه به تو مىگفتم ، همهء ارزش انسانى تو در وفا به پيمان و بر آمدن از عهدهء پيمان است .
2 - خيلى فراموش كار شدهاى ؟ مىگويى : چه بود ؟ كه بود ؟ كجا بود ؟
هامش
( 1 ) دفتر چهارم ، ص 252 بيت 32 تا 40 . .
( 2 ) دفتر چهارم ، ص 271 بيت 66 و 67 و 68 . .
( 3 ) دفتر چهارم ، ص 274 بيت 63 و 64 و 67 . .