تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
شمع نى تا پيشواى خود كند نيم شمعى نى كه نورى كد كند نيست عقلش تا دم زنده زند نيم عقلى نى كه خود مرده كند مردهء آن عاقل آيد او تمام تا بر آيد از نشيب خود به بام عقل كامل نيست خود را مرده كن ر پناه عاقلى زنده سخن ( 1 )
مضامين ابيات فوق كاملًا آشكار است . فقط يك نكتهء بسيار عالى در بيت دوم وجود دارد كه ما متذكر مىشويم : عقل نيرويى است كه اگر در يك انسان بيدار شود و به فعاليت بيفتد ، آن انسان واقعاً خودش است ، تابع كسى نيست ، وجود و حركات او ساخته شدهء عوامل انسانى ديگران و طبيعت نيست او از خويشتن بيگانه نمىباشد . اما اين مقام شامخ موقعى به وسيلهء عقل به انسان دست مىدهد كه از خود طبيعى دست بر دارد و به قول جلال الدين « بىخويش » شود ، زيرا تا خود طبيعى فرمانرواى مطلق وجود انسانى باشد ، انسان نمىتواند واقعاً خودش باشد و از نيروى عقل بهره بردارى كند . خود طبيعى كلمه‌اى است كه ظاهرش خود انسان را مىنماياند ، ولى واقعش بدان جهت كه گرفتار عوامل و انگيزه هاى حيات طبيعى است ( كه خود محصول ماده و جريانات آن و انسانهاى ديگر است ) خود انسان نيست .

69 - عقل را داشته باشيد ، تا هم از ساير نيروهاى روانى بهره مند شويد و هم به درد پشيمانى مبتلا نگرديد .

او همىجوشيد از تفّ سعير عقل مىگفتش أ لم يأتك نذير ؟ عقل مىگفتش حماقت با تو هست با حماقت عهد را آيد شكست عقل را باشد وفاى عهدها تو ندارى عقل رو اى خربها عقل را ياد آيد از پيمان خود پردهء نسيان بدرّاند خرد
هامش
( 1 ) دفتر چهارم ، ص 250 بيت 50 تا 62 . .