تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
چطور بود ؟ مىدانى اين فراموش كارى از كى دامن تو را گرفت و گلوى شخصيت تو را فشرد ؟ از موقعى كه به من بىاعتنايىها كردى . هم اكنون بسوز تا دود از دودمانت بر آيد ، اى پروانه صفت كه كارش فراموشى لحظهء پيشين است ، مانند همين موجود محقر كه هر لحظه خود را بر آتش مىزند و مىسوزد و فراموش مىكند ، دوباره خود را به آتش مىزند تو مگر آن ندامتها و شرمندگىهاى وجدانى را نمىديدى چرا احتمال ندادى كه ممكن است روزى فرا رسد و آن ندامتها و شرمندگىها مجسم شود و قيافهء هولناك آتش سوزان ابدى بر خود بگيرد . آرى تو عقل را ناديده مىگرفتى ، ولى عقل همواره حاضر بود و نظارهء عميق بكردارت داشت كه اكنون مىتواند تو را ملامت كند . تبصره - عقل به اين معنى كه بر نفس لوامه تطبيق مىشود ، عقل تجربى جزئى نيست ، بلكه آن نيروى اصيل عقل است كه با وجدان هماهنگ مىباشد . 3 - پاى مال كردن عقل نه تنها حافظهء تو را از دستت گرفته است ، بلكه درك و ضبط و تذكر را هم از تو سلب نموده است . زيرا آن گاه كه عقل از قلمرو درونى يك انسان شكست خورده رو به نابودى مىگرايد ، ساير نيروهاى روانى او هم به دنبالش يا نابود مىشوند و يا تغيير قيافه داده ، به شكل وسايل پيش برد خود طبيعى در مىآيند . 4 - عقل آدمى هرگز انسان را به كارى وادار نمىكند كه ندامت در دنبال داشته باشد . 5 - در آن موقع كه حق انسانيت را به جاى مىآورى ، خود عقل سپاس تو را خواهد گفت : از روى ساده لوحى گمان مبر كه سپاس عقل مانند تشكر آدميان بايد با جنبانيدن سر صورت بگيرد ، بلكه سپاس عقل چنين است كه با ديدن كوشش و تقلا در راه اعتلاى آن ، تمام راههاى رشد و تكامل را به تو نشان مىدهد و درون تو را از ذوق الهى سرشار مىكند .