تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
اى كه عقلت بر عطارد دق كند عقل و عاقل را قضا احمق كند ( 1 ) حكم و تقديرش چو آيد بىوقوف عقل كه بود ؟ در قمر افتد خسوف ( 2 )
در مجلدات گذشته در موارد مختلف به طور اختصار در موضوع قضا و قدر بررسى كرده‌ايم . در اين مبحث آن چه را كه مربوط به وضع عقل در مقابل قضا است مطرح مىكنيم : در سه بيت فوق جلال الدين مىگويد : قضاى الهى عقل را نابينا مىكند و عقل انسانى در مقابل قضا گيج و مبهوت است . تصوير اين مسئله به سه صورت امكان پذير است :

صورت يكم

- بگوييم : وقتى كه قضا در حال فرود آمدن به موجوديت يك موجود است ، وسايل درك و تميز و توانايى فرار از آن قضا مختل مىگردد و از كار مىافتد بنا به اين فرض نيروهاى طبيعت و وسايل درك انسانى و ساير امور كه در مجراى طبيعى خود در جريان است ، در مقابل قضا و قدر راكد مىگردد و از جريان مىافتد ، يعنى مثلًا اسكنجبين و روغن بادام ( مطابق مثالى كه جلال الدين در داستان پادشاه و كنيزك گفته است ) دو موجود طبيعى هستند كه داراى خواص و لوازم ( صفرا را تعديل كردن و معده را به كار انداختن ) مخصوص به خود مىباشند . موقعى كه قضاى الهى به سوى يك آدم سرازير مىشود -
از قضا اسكنجبين صفرا فزود روغن بادام خشكى مىنمود
بلكه نه تنها آن دو موجود از جريان طبيعى خود متوقف مىشوند ، بلكه ضد جريان طبيعى مخصوص به خود را در پيش مىگيرند . بنا بر اين قضا جنبهء مانعيت از بروز جريانات طبيعى موجودات دارد .

صورت دوم

- اين است كه قضاى الهى پيش از به جريان افتادن موجودات در مجراى طبيعى ، خواص و لوازم و ساير جريانات طبيعى موجودات از آن جمله عقل را محدود و مقيد به احكام قضا نموده است ، به اين معنى كه عقل آدمى مثلًا از اول طورى
هامش
( 1 ) دفتر سو ، ص 199 بيت 44 . .
( 2 ) دفتر پنجم ، ص 315 بيت 47 . .