1 - عقل جزيى كجا مىتواند عشق را ادراك كند ، در صورتى كه تمام وسايل فعاليت عقل در موقع بروز عشق متلاشى مىشود و از بين مىرود . تناقض نه تنها ممكن مىشود بلكه در هنگام بروز عشق به نظر عاشق تناقض گويى و تناقض كردارى از لوازم حتمى وفا به عشق و عاشقى تلقى مىشود .
كميتها و كيفيتها با صدها اصول و قوانين خود توانايى عرض اندام در مقابل ارادهء عاشق ندارد .
2 - چون عقل و خرد خود را در برابر عشق مبهوت و شكست خورده احساس مىكند ، بانكار عشق بر مىخيزد اين بلند پروازها و نخوتى كه عقلاء به وسيلهء عقل ابراز مىكنند ، بزرگترين عوامل سقوط اعتبار آن را فراهم مىآورد .
خرد مومين قدم وين راه تفته
خدا مىداند و آن كس كه رفته
3 - به اين عقول جزيى زياد فشار نياوريد ، زيرا عقل رموزى از اسرار الهى را چونان خط شناس كه خط مىخواند و واقعيت عينى در دستش نيست ، درك مىكند .
4 - اگر در ارزيابى عقل زياد مبالغه كنيد خواهم گفت : برويد و بار ديگر به بررسى عقل تجربى به پردازيد ، خواهيد ديد : كه عقل با سوداى عشق الهى و حقايق ما وراى طبيعى آن اندازه مأنوس است كه كر مادرزاد با صداى سرنا 5 - هيچ نمىدانم به ساده لوحى شما بخندم يا گريه كنم ؟ اين عقل محدود خطا پيشه را كجا مىبريد ؟ مىخواهيد به عنوان هديهاى به بارگاه الهى عرضه بداريد ؟ كدامين عقل ؟ عقلى كه از حواس محدود بهره بردارى مىكند و كوزهء موجوديت شما را با آب تلخ و شور مالامال مىكند و سپس اين كوزه را به خداى صاحب اقيانوسهاى جلال و جمال بىنهايت تحفه مىفرستد ؟ من همواره صراحتاً گفتهام :
چيست اين كوزه تن محصور ما
و اندران آب حواس شور ما
6 - اين عقل نظرى داروغهء بسيار خوبى است براى جلوگيرى از نافرمانىهاى غرايز طبيعى . اما آن گاه كه خود فرمانده و امير اصلى قدم به كوى وجود آدمى مىگذارد ، چه نيازى به داروغهء جزيى باقى مىماند