حزم آن باشد كه نفريبد تو را
چرپ و نوش دانه هاى اين سرا
ز انكه يك نوشت دهد با نيشها
كه بكارد در تو نيشش ريشها
زر اگر پنجاه يا شصتت دهد
ماهيا او گوشت در شصتت نهد
ژغژغِ آن عقل و مغزت را برد
صد هزاران عقل را يك نشمرد ( 1 )
1 - بلى ، اگر بخواهيد اين عقل جزيى را حاكم مطلق العنان موجوديت خود نماييد ، از او جز سود پرستى چيزى نخواهيد فهميد ، زيرا عقل جزيى در مقابل خود طبيعى بيش از يك كارگردان ، دست به سينه چيز ديگرى نيست .
2 - عقل اسير و بردهء خاضع خود طبيعى است ، اگر هم بخواهد با خدا به راز و نياز بپردازد ، از خدا جز روزى بىزحمت و گنج بىرنج چيزى نخواهد خواست .
3 - اين عقل جزيى را كه مىبينيد ، قدرت استخراج حقايق در جهان هستى را ندارد . اين عقل كارى كه مىتواند بكند ، اين است كه خود طبيعى و خواسته هاى آن را بپذيرد و گوش به فرمان آن باشد .
اين عقل دايماً نيازمند است ، هرگز روى استغنا را نخواهد ديد . روى احتياجات خود را با نقابهاى فريبنده مىپوشاند . مثل اين عقل همان است كه داستايوسكى مىگويد :
« . . . و حال آن كه عقل حال كودكى را دارد كه پيوسته در پيرامون كوزهء مربا مىچرخد و خود را مخفى مىكند ، عقل افسونگر و سست بنيان است » .
وقتى كه گرسنگى و احتياج به انسان حمله ور مىگردد ، همين عقل كه ادعايش گوش فلك را كر كرده است ، چنان ياوه و لغو مىگردد كه اگر انسان بتواند در آن حال در درون خود تجريد صورت داده و بتماشاى عقل بپردازد ، خود از داشتن چنان موجود ياوه و پست سر افكنده مىشود .
4 - براى آدمى دو عقل داده شده است ، يكى از آن دو تنها براى غوطه ور
هامش
( 1 ) دفتر سوم ، ص 141 ، بيت 35 ، 36 ، 39 ، 40 . .