مگر اين كه به اندازه گذشت از خود طبيعىاش ، قدرتى ما فوق قدرتهاى معمولى به دست مىآورد . گويى ما وراى اين كفهاى ناپايدار كه پيرامون انسان را فرا گرفته است ، درياى بىپايانى از عظمت الهى فرا گرفته است كه با اعراض از آن كفها ، در درياى عظمت خداوندى غوطه ور مىشود .
اين درياى بىپايان همان عقل كل و يا كل عقل است كه به منزلهء نيروى الهى موجودات است مانند عرش و كرسى ، بلكه تو اى انسان ، اگر بتوانى به خود مسلط شوى خواهى ديد :
عقل كل سر گشته و حيران توست
كل موجودات در فرمان توست
بدينسان آدمى گام به ما فوق عقل كل مىگذارد :
زهره نى مر زهره را تا دم زند
عقل كلَّش گر ببيند كم زند
ه - وصول به مقام شامخ عقل كل ، سخنهاى آدمى را تغيير مىدهد .
اين هم يك حقيقت است كه پس از سپرى كردن مراحل اوليهء درك و انديشه و به وسيلهء مجاهدت با نفس ، موجوديت انسانى عوض مىشود ، او اگر چه فلسفه هاى حرفهاى نخواند ، مطالب عالى را كه فلاسفه با سپرى كردن يك عمر هم نمىتوانند به دست بياورند ، در مىيابد و مسايل عاليهء جهان هستى را حتى به طور ناخود آگاه درك مىكند .
هوش واقعى هم همين است ، نه آن چه كه وسيلهء تحريك عقل معمولى است كه قلمرو محدود و مشخص دارد . عقل جزيى در گرداب چون و چرا و براهين و قياسات غوطه ور مىگردد ، در حالى كه عقل كل بدون يقين گامى بر نمىدارد .
سخنى كه از روى يقين و شهود گفته مىشود ، غير از سخنى است كه با قياسات معمولى و با چاره سازى حرفهاى يا چون و چراهاى بىشمار بيان مىشود . آرى ، عقل كل از اشتباه و خطا مصون ، ولى بىنوا عقل جزيى به اين سو و آن سو مىپرد و نظر مىاندازد و بالاخره هم كلافه و سر در گم مىماند .
و - عقل كل در مقابل عظمت كار خداوندى درمانده مىشود .
مىگويد :
نعلهاى باژگونه است اى پسر
عقل كلى را كند هم خيره سر