الف - جلال الدين در ابيات فوق عقل كل را گاهى مانند هگل زير بناى جهان هستى معرفى مىكند .
ما در بارهء طرز تفكر اين دو انديشمند در مبحث آينده مقايسهاى صورت داده مشتركات و تمايزاتشان را متذكر خواهيم گشت .
ب - عقل كل حامى و تحريك كنندهء هر انسانى است كه شايستگى درك توحيد واقعى را دارد . اين مطلب از مصرع » اوست باباى هر آنك اهل قل است « روشن مىشود .
ج - ارتباط با عقل كل باعث خوش بينى بجهان هستى است .
اين كه مىبينيد : گروهى از نادانان با نظر خوش بينى به جهان نمىنگرند و شرور و ناملايمات و آلام دنيا را دستاويز بد بينى نموده ، مانند جغد خرابه نشين همواره ناله و گريه سر مىدهند ، براى آن است كه رابطهء خود را با عقل كل در نيافتهاند ، اگر يك انسان به جهت گذشت از صورتها و قشرها و با دست آوردن دانش و بينش بتواند عقل كل را درك و با آن رابطه برقرار بسازد خواهد گفت :
به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
بلكه خواهد گفت :
چه عروسى است در جان كه جهان ز عكس رويش
چو دو دست نو عروسان تر و پر نگار بادا
د - وصول به مقام شامخ عقل كل ، موجودات را تحت فرمان در مىآورد .
اطاعت و بندگى خداوند ، قدرتى بر انسان عطا مىكند كه اولا به خود ، سپس به موجودات ديگر سيطره پيدا مىكند . اين مسئله جاى شگفتى نيست ، زيرا -
چون ز خود رستى همه برهان شدى
چون كه گفتى بندهام سلطان شدى
در اين دنيا هيچ انسانى به وجود نيامده و پس از اين هم ديده نخواهد شد كه بتواند بدون گذشتن از خود به جايى برسد ، چنان كه هيچ فردى از انسان وجود ندارد