جزء تو از كلّ او كلَّى شود
عقل كل بر نفس چون غلَّى شود ( 1 ) اين سخنهايى كه از عقل كل است
بوى آن گلزار سرو و سنبل است
هش چه باشد عقل كل اى هوشمند
عقل جزيى هش بود اما نژند ( 2 ) چون كه قشر عقل صد برهان دهد
عقل كل كى گام بىايقان نهد ( 3 ) عقل كل را گفت ما زاغ البصر
عقل جزيى مىكند هر سو نظر ( 4 ) پيش شهر عقل كلى اين حواس
چون خران چشم بسته در خراس
عقل كل را از پس آيينه او
كى تواند ديد وقت گفتگو
عقل جزيى گاه چيره گه نگون
عقل كلى ايمن از ريب المنون ( 5 ) جهد كن تا پير عقل و دين شوى
تا چو عقل كل باطن بين شوى ( 6 ) جزو عقل اين از آن عقل كل است
جنبش اين سايه ز ان شاخ گل است ( 7 ) بىجهت دان عقل و علَّام البيان
عقلتر از عقل و جانتر هم ز جان ( 8 ) صورت آمد چون لباس و چون عصا
جز به عقل و جان نجنبد نقشها ( 9 ) نعلهاى باژگونه است اى پسر
عقل كلى را كند هم خيره سر
كى بگنجد در مضيق چند و چون
عقل كل اين جاست از لا يعلمون ( 10 )
هامش
( 1 ) دفتر اول ، ص 42 بيت 44 . .
( 2 ) دفتر اول ، ص 37 بيت 33 . .
( 3 ) دفتر سوم ، ص 177 بيت 41 . .
( 4 ) دفتر چهارم ، ص 237 بيت 7 . .
( 5 ) دفتر سوم ص 145 بيت 63 و ص 155 بيت 26 و دفتر پنجم ص 303 بيت 24 . .
( 6 ) دفتر چهارم ، ص 250 بيت 39 . .
( 7 ) دفتر چهارم ، ص 247 بيت 25 . .
( 8 ) دفتر چهارم ، ص 275 بيت 33 . .
( 9 ) دفتر پنجم ، ص 275 بيت 41 . .
( 10 ) دفتر پنجم ، ص 325 بيت 65 و دفتر ششم ص 376 بيت 58 . .