گردو و فستق و بادام رسيد ، پوست كم مىشود و وجود پوست مورد توجه نيست ، همچنين وقتى كه مغز از علم افزايش يافت موضوعات ظاهرى مانند پوست رو به كاهش مىرود اين يك اصل كلى است كه معشوق عاشق خود را مىسوزاند .
[ ارتباط اين مصرع با مصرع قبلى و ابيات مربوطه اين است كه مىگويد : معشوق جان و مغز عاشق را جلب و آن را اعتلا مىبخشد و وجود طبيعىاش را كه مانند پوست است مىسوزاند ] .
وحى و نورانيت كه مطلوب پيامبر اكرم بود او را شعله ور مىساخت .
در آن هنگام كه اوصاف قديم الهى تجلى مىنمايد ، گليم اوصاف حادث زبانه مىكشد . هر كس كه در زمان پيامبر اكرم يك چهارم قرآن را حفظ كرده بود ، مردى عظيم الشان شناخته مىشد .
جمع كردن صورت قرآن با آن معانى عميق ، كار هر كس نبوده است ، بلكه روح بسيار رشد يافته مىخواست كه از عهدهء جمع كردن صورت و معنى بر آيد . با وجود مستى در معانى قرآن مراعات ادب با الفاظ و جملات آن امكان ندارد ، و اگر هم ممكن باشد كار شگفت انگيزى است .
در حالت استغناء به وسيلهء معنى خود را نيازمند به صورت ديدن از قبيل جمع كردن ميان ضدين است ، كه به طور معمولى امكان پذير نيست و اگر اتفاق بيفتد از روى نياز ، روحى در اعتلا به مقام و الا است ، و پس از اعتلاى روح و در حال تحير عالى آن دو ضد ( صورت و معنى ) از يكديگر تفكيك شده و صورت به كنار مىرود .
عصا همواره معشوق نابينايان است ، لذا نابينايان صندوق قرآن هستند نه حامل معناى آن ، با اين حال صندوقى كه از قرآن پر شده است بهتر از صندوق خالى است . باز آن صندوق كه تهى است ، بهتر از آن صندوق است كه پر از مار و مور مىباشد . خلاصه موقعى كه انسان به نعمت وصال رسيد ، ديگر دلال و واسطه مورد نيازش نيست .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 168
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٦٨