داستان مشغول شدن عاشق به عشق نامه خواندن و مطالعه كردن عشق نامه در حضور معشوق آن را ناپسند داشتن كه طلب الدليل عند حضور المدلول قبيح و الاشتغال بالعلم بعد الوصول الى المعلوم مذموم
( ( 1406 ) ) آن يكى را يار پيش خود نشاند
نامه بيرون كرد و پيش يار خواند
( ( 1407 ) ) بيتها در نامه و مدح و ثنا
زارى و مسكينى و بس لابه ها
گريه و افغان و حزن و درد خويش
خوارى و بيزارى و نااهل و خويش
دورى و رنجورى از هجران دوست
ذكر پيغام و رسول از مغز و پوست
همچنان مىخواند با معشوق خود
تا كه بيرون شد ز حصر و حد و عدّ
( ( 1408 ) ) گفت معشوقش گر اين بهر من است
گاه وصل اين عمر ضايع كردن است
( ( 1409 ) ) من به پيشت حاضر و تو نامه خوان
نيست اين بارى نشان عاشقان
( ( 1410 ) ) گفت اين جا حاضرى اما و ليك
من نمىيابم نصيب خويش نيك
( ( 1411 ) ) آن چه مىديدم ز تو پارينه سال
نيست اين دم گر چه مىبينم وصال
( ( 1412 ) ) من از اين چشمه زلالى خورده ام
ديده و دل ز آب تازه كرده ام
( ( 1413 ) ) چشمه مىبينم و ليكن آب نى
راه آبم را مگر زد ره زنى
( ( 1414 ) ) گفت پس من نيستم معشوق تو
من به بلغار و مرادت در قتو
( ( 1415 ) ) عاشقى تو بر من و بر حالتى
حالت اندر دست نبود اى فتى
( ( 1416 ) ) پس نيم مطلوب كلىّ تو من
جزو مقصودم تو را اندر زمن
( ( 1417 ) ) خانهء معشوقم و معشوق نى
عشق بر نقد است و بر صندوق نى
( ( 1419 ) ) چون بيابيش و نباشى منتظر
هم هويدا او بود هم نيز سرّ
( ( 1420 ) ) مير احوال است نى موقوف حال
بندهء اين ماه باشد ماه و سال
( ( 1421 ) ) چون بگويد حال را فرمان كند
چون بخواهد جسمها را جان كند