( ( 1422 ) ) منتهى نبود كه موقوف است او
منتظر بنشسته باشد حال جو
( ( 1423 ) ) كيمياى حال باشد دست او
دست جنباند شود مس مست او
( ( 1424 ) ) گر بخواهد مرگ هم شيرين شود
خار و نشتر نرگس و نسرين شود
او بود سلطان حال اندر روش
نى چو تو محروم از حال و كشش
( ( 1425 ) ) آن كه او موقوف حال است آدمى است
كه گهى افزون و گاهى در كمى است
( ( 1426 ) ) ليك صافى فارغ است از وقت و حال
صوفى ابن الوقت باشد در مثال
( ( 1427 ) ) حالها موقوف عزم و راى او
زنده از نفخ مسيح آساى او
( ( 1428 ) ) عاشق حالى نه عاشق بر منى
بر اميد حال بر من مىتنى
( ( 1429 ) ) آن كه گه ناقص گهى كامل بود
نيست معبود خليل آفل بود
( ( 1430 ) ) و آن كه آفل باشد و گه آن و اين
نيست دل بر لا احب الآفلين
( ( 1431 ) ) آن كه او گاهى خوش و گه ناخوش است
يك زمانى آب و يك دم آتش است
( ( 1432 ) ) برج مه باشد و ليكن ماه نى
نقش بت باشد ولى آگاه نى
( ( 1433 ) ) هست صوفىّ صفا چون ابن وقت
وقت را همچون پدر بگرفته سخت
( ( 1436 ) ) رو چنين عشقى گزين گر زنده اى
ور نه وقت مختلف را بنده اى
( ( 1437 ) ) منگر اندر نقش زشت و خوب خويش
بنگر اندر عشق و بر مطلوب خويش
( ( 1438 ) ) منگر اين را كه حقيرى يا ضعيف
بنگر اندر همت خود اى شريف
( ( 1439 ) ) تو به هر حالى كه باشى مىطلب
آب مىجو دائما اى خشك لب
( ( 1440 ) ) كان لب خشكت گواهى مىدهد
كو به آخر روى بر منبع نهد
( ( 1441 ) ) خشكى لب هست پيغامى ز آب
كه به آب آرد يقين اين اضطراب
( ( 1442 ) ) كاين طلبكارى مبارك جنبشى است
اين طلب در راه حق مانع كشى است
( ( 1443 ) ) اين طلب مفتاح مطلوبات توست
اين سپاه نصرت و رايات توست
( ( 1444 ) ) اين طلب همچون خروسى در صياح
مىزند نعره كه مىآيد صباح
( ( 1445 ) ) گر چه آلت نيستت تو مىطلب
نيست آلت حاجت اندر راه رب
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 171
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٧١