« دعوت كردن نوح عليه السلام پسر را و سر كشيدن او كه بر سر كوه روم و چاره كنم و منّت تو نكشم »
( ( 1308 ) ) همچو كنعان كاشنا مىكرد تو
كه نخواهم كشتى نوح عدو
( ( 1309 ) ) هين بيا در كشتى بابا نشين
تا نگردى غرق طوفان اى مهين
( ( 1310 ) ) گفت نى من آشنا آموختم
من به جز شمع تو شمع افروختم
( ( 1311 ) ) هين مكن كاين موج طوفان بلاست
دست و پاى آشنا امروز لاست
( ( 1312 ) ) باد قهر است و بلاى شمع كش
جز كه شمع حق همىبايد خمش
( ( 1313 ) ) گفت من رفتم بر آن كوه بلند
عاصم است آن كه مرا از هر گزند
( ( 1314 ) ) هين مكن كه كوه كاه است اين زمان
جز حبيب خويش را ندهد امان
( ( 1315 ) ) گفت من كى پند تو بشنوده ام
كه طمع كردى كه من زين دوده ام
( ( 1316 ) ) خوش نيامد گفت تو هرگز مرا
من بريئم از تو در هر دو سرا
( ( 1317 ) ) هين مكن بابا كه روز ناز نيست
مر خدا را خويشى و انباز نيست
( ( 1318 ) ) تا كنون كردى و اين دم نازكى است
اندرين درگاه گيرا ناز كيست
( ( 1319 ) ) لم يلد لم يولد است او از قدم
نه پدر دارد نه فرزند و نه عم
( ( 1320 ) ) ناز فرزندان كجا خواهد كشيد
يا ز بابايان كجا خواهد شنيد
( ( 1321 ) ) نيستم مولود پيرا ، كم بناز
نيستم والد جوانا ، كم گراز
( ( 1322 ) ) نيستم شوهر نيم من شهوتى
ناز را بگذار اين جا اى بسى
( ( 1323 ) ) جز خضوع و بندگى و اضطرار
اندرين حضرت ندارد اعتبار
( ( 1326 ) ) اين دم سرد تو در گوشم نرفت
خاصه اكنون كه شدم دانا و زفت
( ( 1327 ) ) گفت بابا چه زيان دارد اگر
بشنوى يك بار تو پند پدر ؟