( ( 1295 ) ) چون بپخت و گشت شيرين لب گزان
سست گيرد شاخها را بعد از آن
( ( 1296 ) ) چون از آن اقبال شيرين شد دهان
سست شد بر آدمى ملك جهان
اين سختگيرى و تعصب بر ساقه و شاخه ها و شكوفه هاى درخت ماده و ماديات از خامى آدمى است ، بينديش و باز هم بينديش و بدان :
تا جنينى كار خون آشامى است
اينها مطالبى بود كه من مىتوانستم با تو در ميان بگذارم .
( ( 1298 ) ) چيز ديگر ماند اما گفتنش
با تو روح القدس گويد نى منش
نه تنها من نمىتوانم گويندهء آن سخن باشم ، بلكه تو هم نمىتوانى به وسيلهء آن سخنانى كه با گوش طبيعت شنيدهاى آن را باز گو كنى .
به طور كلى عظمت آن سخن ملكوتى به حدى است كه نه من مىتوانم آن را به زبان بياورم نه غير من ، اى تو كه در حقيقت خود منى ، چنين است مقام والاى آن سخن .
باز فكر مىكنم كه خواهى گفت : اين چه حرفى است ( اى تو من ) مثالى براى تو مىآورم دقت كن :
( ( 1300 ) ) همچو آن وقتى كه خواب اندر روى
تو ز پيش خود به پيش خود شوى
مگر تو يك من نيستى ؟ پس چگونه اين من واحد تفكيك مىشود و دو من مىگردد ، و مىگويى در خواب ديدم : پيش خودم مىروم ، تو در خواب سخنانى از خود مىشنوى و گمان مىكنى كس ديگر با تو سخن گفته است .
براى توضيح اين مطلب بشنو تا براى تو بگويم :
( ( 1302 ) ) تو يكى تو نيستى اى خوش رفيق
بلكه گردونى و درياى عميق
تو داراى يك سطح نيستى ، بلكه مانند گردون و درياى عميق صدها سطوح ( غير طبيعى و هندسى ) دارى ، اين كه گفتم داراى صد سطح هستى ، براى تفاهم بود و الا حقيقت متكثره تو با داشتن وحدت نه قابل قياس با بيدارى و خواب است ، و نه مىتواند مشمول كميتها بوده باشد .