« اختلاف كردن در چگونگى و شكل پيل »
( ( 1259 ) ) پيل اندر خانهء تاريك بود
عرضه را آورده بودندش هنود
( ( 1260 ) ) از براى ديدنش مردم بسى
اندر آن ظلمت همىشد هر كسى
( ( 1262 ) ) آن يكى را كف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودانستش نهاد
( ( 1263 ) ) آن يكى را دست بر گوشش رسيد
آن بر او چون باد بىزن شد پديد
( ( 1264 ) ) آن يكى را كف چو بر پايش بسود
گفت شكل پيل ديدم چون عمود
( ( 1265 ) ) آن يكى بر پشت او بنهاد دست
گفت خود اين پيل چون تختى بُدست
( ( 1266 ) ) همچنان هر يك به جزوى كو رسيد
فهم آن مىكرد بر آن مىتنيد
( ( 1267 ) ) از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن يكى دالش لقب داد آن الف
( ( 1268 ) ) در كف هر كس اگر شمعى بُدى
اختلاف از گفتشان بيرون شدى
( ( 1269 ) ) چشم حس هم چون كف دست است و بس
نيست كف را بر همه آن دست رس
( ( 1270 ) ) چشم دريا ديگر است و كف دگر
كف بهل وز ديده در دريا نگر
( ( 1271 ) ) جنبش كفها ز دريا روز و شب
كف همىبينى و دريا نى عجب
( ( 1272 ) ) ما چو كشتىها به هم بر مىزنيم
تيره چشميم و در آب روشنيم
( ( 1273 ) ) اى تو در كشتىّ تن رفته به خواب
آب را ديدى نگر در آب آب
( ( 1274 ) ) آب را آبيست كو مىراندش
روح را روحيست كو مىخواندش
( ( 1275 ) ) موسى و عيسى كجا بُد كآفتاب
كشت موجودات را مىداد آب
( ( 1276 ) ) آدم و حوا كجا بود آن زمان
كه خدا افكند اين زه در كمان
( ( 1277 ) ) اين سخن هم ناقص است و ابتر است
آن سخن كه نيست ناقص ز ان سر است
( ( 1278 ) ) گر بگويد ز ان بلغزد پاى تو
ور نگويد هيچ از آن اى واى تو
( ( 1279 ) ) ور بگويد در مثال صورتى
بر همان صورت بچسبى اى فتى
( ( 1280 ) ) بسته پايى چون گيا اندر زمين
سر بجنبانى به بادى بىيقين