( ( 1281 ) ) ليك پايت نيست تا نقلى كنى
يا مگر پا را از اين گل بر كنى
( ( 1282 ) ) چون كنى پا را ؟ حياتت زين گل است
اين حياتت را روش بس مشكل است
( ( 1283 ) ) چون حيات از حق بگيرى اى روى
بس غنى گردى ز گل در دل روى
فارغ و مستغنى از گل سوى دل
مىروى بىقيد و حرّ از اهل گل
( ( 1284 ) ) شير خواره چون ز دايه بگسلد ؟
لوت خواره شد مر او را مىهلد
( ( 1285 ) ) بستهء شير زمينى چون حبوب
جو فطام خويش از قوت القلوب
( ( 1286 ) ) حرف حكمت خور كه شد نور ستير
اى تو نور بىحجب را ناپذير
( ( 1287 ) ) ناپذيرا گردى اى جان نور را
تا ببينى بىحجب مستور را
( ( 1288 ) ) چون ستاره سير بر گردون كنى
بلكه بىگردون سفر بىچون كنى
( ( 1289 ) ) آن چنان كز نيست در هست آمدى
هين بگو چون آمدى مست آمدى
( ( 1290 ) ) راه هاى آمدن يادت نماند
ليك رمزى بر تو بر خواهيم خواند
( ( 1291 ) ) هوش را بگذار آن گه هوش دار
گوش را بر بند و آن گه گوش دار
( ( 1292 ) ) مىنگويم ز ان كه تو خامى هنوز
در بهارى و نديدستى تموز
( ( 1293 ) ) اين جهان همچون درخت است اى كرام
ما برو چون ميوه هاى نيم خام
( ( 1294 ) ) سخت گيرد خامها مر شاخ را
ز ان كه در خامى نشايد كاخ را
( ( 1295 ) ) چون بپخت و گشت شيرين لب گزان
سست گيرد شاخها را بعد از آن
( ( 1296 ) ) چون از آن اقبال شيرين شد دهان
سرد شد بر آدمى ملك جهان
( ( 1297 ) ) سختگيرىّ و تعصب خامى است
تا جنينى كار خون آشامى است
( ( 1298 ) ) چيز ديگر ماند اما گفتنش
با تو روح القدس گويد نى منش
( ( 1299 ) ) نى تو گويى هم به گوش خويشتن
نى من و نى غير من اى هم تو من
( ( 1300 ) ) همچو آن وقتى كه خواب اندر روى
تو ز پيش خود به پيش خود شوى
( ( 1301 ) ) بشنوى از خويش و پندارى فلان
با تو اندر خواب گفتت آن نهان
( ( 1302 ) ) تو يكى تو نيستى اى خوش رفيق
بلكه گردونى و درياى عميق
( ( 1303 ) ) آن تويى زفت است كان نه صد تو است
قلزم است و غرقه گاه صد تو است
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 121
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٢١