عجيبى ديدم كه دليل بعضى از آنها را مىدانم و آن اين كه تو توشهاى را براى ثواب به اين خانه آوردى ، ولى ندانستم چرا با دو دست و دو پا در خانه از اين سو به آن سو مى رفتى و همچون كودكان سخن مىگفتى ؟
حضرت ( ع ) فرمود : اى قنبر ! من در حالى بر اين كودكان وارد شدم كه از فرط گرسنگى مىگريستند . من خواستم گريه را از آنها دور كنم و كارى انجام دهم كه با حالت سيرى بخندند و راهى جز آن چه انجام دادم نيافتم . « 1 » -
( 1 ) ضرار بن ضمرة مىگويد : « 2 » - پس از سوء قصد به امير المؤمنين ( ع ) بر معاويه وارد شدم .
معاويه گفت : على را براى من توصيف كن . گفتم : مرا از اين كار معاف دار . معاويه گفت :
بايد او را توصيف كنى . گفتم : اگر گريزى از اين كار نيست به خدا سوگند او دور انديش بود و نيرومند . سخن انجامين را مىگفت و به داد داورى مىكرد . دانش از همه جاى او فيضان داشت و حكمت از كنارههاى او به زبان در مىآمد . از دنيا و فريبندگىهاى آن هراس داشت و با شب و دلتنگى آن ، دمساز بود . فراوان اشك مىريخت و بسيار مىانديشيد [ ژرفانديشى مىكرد و خويش را مخاطب قرار مىداد و با خدايش به نجوا مىپرداخت ، ] جامه و خوراكى او را خوش مىآمد كه خشن باشد و بد مزه . او در ميان ما همچون يكى از ما بود و هر گاه از او مىپرسيديم پاسخ مىداد و هر گاه از او دعوت مىكرديم مىآمد ، و به خدا سوگند با وجود نزديكى او به ما و نزديكى ما به او از هيبتش با او اندك سخن مىگفتيم . او دينداران را بزرگ مىداشت و مساكين را به خود نزديك مىساخت . انسان قوى را در راه باطلش به طمع نمىافكند و ضعيف را در عدالتش مأيوس نمىكرد . يك بار او را در موضع و جايگاه خود يافتم در حالى كه شب پردهء خويش افكنده بود و اخترانش به دل آسمان فرو رفته بودند [ در حالى كه حضرت در
هامش
( 1 ) مصنّف در كشف المراد / 413 مىگويد : در اين هنگام حضرت ( ع ) ، افضل از ديگرى است ، زيرا ميان اخلاق خوش و خوشرويى و شجاعت فراوان و هيبت بسيار و داشتن شخصيتى جنگى كه همگى با هم در تضاد هستند آميزهاى به هم درآورده است .
( 2 ) ارشاد ديلمى 2 / 218 . اين خبر را احقاق الحق 8 / 598 از منابع فراوان آورده است و در بحار الانوار 41 / 14 - 15 به نقل از امالى صدوق / 371 نقل شده است .