گفتى آنها را بر مىچيد و با خود مىبرد ، همان گاه كه جزر دير خاسته ، پيچان و دامن كشان در ميان آنها بر آمد ، و در دل ماهتاب روان شد علفهاى آبى بر سطح آب گسترده شدند و چون آبهايى كه در ميان ستونهاى چوبين شتابان بودند ، سيلى از انديشه مرا فرو گرفت و چشمانم را پر از اشك كرد . » ( 1 ) « و مىانديشم كه هزاران هزار مردم گرانبار از اضطراب هر يك بار اندوه خود بر دوش ، از آن روز تا كنون ، از اين پل گذشتهاند . هنوز خيل گذرندگان را مىبينم كه مىآيند و مىروند ، جوانان پر شور و بىقرار و پيران فرسوده و كندرو . جاودانه ، جاودانه ، تا زمانى كه اين رود روان است تا زمانى كه دل شور و عشق دارد
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ص 90 - 88 . .