همگى به من هجوم آورند پناهگاه من ، آرامش من ، همه چيز من ، تو هستى اى خداوند » ( 1 ) « تنها مردان بىاعتقاد و بىايمان تا اين اندازه خرافاتى و موهوم پرست مىشوند . در نظر آنها عالم زندگى و مرگ سرشار از اشباح و هياكل وحشتناك و اسرار آميز و مبهم است » ( 2 ) « بله زندگى واقعى قهرمانى سيماهايى دارد كه تصور آن از قدرت خيال و شعر هم بيرون است . چه بسا كه برده ها با تكيه به نيروى عشق و محبت شكنجه را حقير مىشمارند ، مرگ را ناچيز پندارند و قدم در راه پر خطر و هولناك فرار مىگذارند و به جستجوى يك مادر و يك خواهر و يك همسر سينه را سپر بلاها مىسازند و از سرزمين شوم بردگى رخت مىبندند » ( 3 )
منتخبى از اشعار آمريكايى
« قطار بلند زمانه پيوسته به راه خويش مىرود و همراه خود فرزندان آدم را بن از نو جوانان سبز خطى كه در بهار عمرند تا آنان كه در زير سنگين بار سالها پشت خم كردهاند ، از مادران فرسوده تا دختران نو رسيده ، از كودكان زبان ناگشوده تا پيران سپيد مو ، يكايك به نزد تو مىآورد و در كنارت جاى مىدهد ، تا در دنبال آنان نوبت آنهايى رسد كه هنوز حتى ديده به روى اين جهان نگشودهاند .
چنان زى كه چون هنگام فرا خواندنت براى شركت در جمع فزون از شمار كاروانيانى رسد كه روى به جانب اين قلمرو و مرموز دارند تا در آن جا هر يك در اطاقى خاص خود در منزلگه خاموش مرگ ، بار اندازند و خانه گيرند ، تو همچون آن بندهاى نباشى كه با تازيانه روانهء سيه چالش مىكنند ، آن كس باشى كه با قدمهايى
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ص 514 - 513 . .
( 2 ) همان مأخذ ، ص 522 . .
( 3 ) همان مأخذ ، ص 561 . .