تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١

دم قافلهء ديگر را رهسپار ديار نيستى مىساخت . يك گردش ساعت شمار كه بر ديدهء آدمى چون خوابى و خيالى مىگذشت ، در نمايشگاه عالم هزاران نقش بديع و پيكر نو به معرض نمايش در مىآورد در همين اثنا پشت خميده و چشم اشكبار لئونتيش را مىنگريست ، و برشد و نماى پروديتاى خوب رو نظر مىكرد ، تا آن يك به دست پيرى موى سياهش سفيد رشت و اين يك به مشاطگى شباب شاهدى دلاويز شد » ( 1 ) « هر چه ما را از قفا باز كشند ، بيشتر به پيش رو مىآوريم و دل نمىگردانيم . » ( 2 ) « در گلزار جهان گلى كه مىسوزد و گلاب مىشود ، نيك بختتر از آن گلى است كه روى خارى روييده ، روزى دو مىماند و سپس پژمرده مىشود و مىخشكد . » ( 3 ) « آرى رسم ديرين جهان چنين است كه همواره با عاشقان صادق و ياران موافق به كين است . هرگز در هيچ افسانه نشنيده‌ايم و در هيچ داستان نخوانده‌ايم كه راه عاشقان صاف و هموار باشد ، بلكه هميشه پر از خار و خسك است . همان دم كه بين دو دل محبتى پاك پديدار مىشود ، صائب و آفات جهان مانند جنگها و بيمارىها از هر طرف بر آنها مىتازد ، يا آن كه دست حوادث ميان آنها جدايى مىاندازد . عشق نغمه‌اى است كه آواز دلاويز آن به زودى خاموش مىشود - سريعتر از سايه و فانىتر از خواب ، برقى است كه در شب تارى مىدرخشد و آسمان و زمين را منور مىكند ، ليكن همين كه بيننده دهان به نخستين درخشش آن مىگشايد ، در حال باز بودن فكين ظلمت به هم بر آمده و آن درخشش آسمانى در حلقوم نيستى فرو مىرود و سراسر جلوهء نورانى آن بدان گونه پايان مىپذيرد . » ( 4 ) « در ميان دردهاى نفسانى ، رنج حسد و بد دلى دردى است كه از الم آن جز به مرگ

هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ج 1 ، ص 147 . .
( 2 ) همان مأخذ ، ج 1 ، ص 154 . .
( 3 ) همان مأخذ ، ج 2 ، ص 6 . .
( 4 ) همان مأخذ ، ج 2 ، ص 7 . .