16 - جلال الدين چه مىگويد ؟
از مطالب گذشته به اين نتيجه مىرسيم كه ابيات ذيل را كه مولوى پيش از هگل در بارهء در برداشتن هر حقيقت ضد خود را گفته است ، مورد تامل بايد قرار بگيرد :
اين عجب كاين رنگ از بىرنگ خاست
رنگ با بىرنگ چون در جنگ خاست
اصل روغن ز آب افزون مىشود
عاقبت با آب ضد چون مىشود
چون كه روغن را ز آب اسرشته اند
آب با روغن چرا ضد گشته اند
كه ز ضدّها ضدّها آيد پديد
در سويدا روشنايى آفريد
در عدم ، هست اى برادر چون بود
ضد اندر ضد خود مكنون بود
توضيح - بيت شماره 2 به صورت استفهام انكارى نيست ، بلكه استفهام تقريرى است ، مانند اين كه در روز مىگوييم : مگر حالا روز نيست ؟ زيرا پس از بيت فوق مولوى چنين مىگويد :
يخرج الحى من الميت بدان
كه عدم آمد اميد عابدان
خداوند زنده را از مرده بيرون مىآورد ، نيستى است كه اميد پرستش كنندگان است . مقصود از نيستى در مصرع دوم به معناى مفهوم انتزاعى ذهنى نيست ، بلكه منظور جهان ما فوق طبيعت است ، چنان كه در ابيات ديگر مىگويد :
اى خدا جان را تو بنما آن مقام
كه در او بىحرف مىرويد كلام
تا كه سازد جان پاك از سر قدم
سوى عرصهء دور پهناى عدم
عرصهاى بس با گشاد و با فضا
كاين خيال و هست زو يابد نوا
ضدّ اندر ضدّ پنهان مندرج
آتش اندر آب سوزان مندمج