پيدا شدن ستارهء موسى بر آسمان و غريو منجمان در ميدان
( ( 902 ) ) بر فلك پيدا شد آن استاره اش
كورى فرعون و مكر و چاره اش
( ( 903 ) ) روز شد گفتش كه اى عمران برو
واقف آن غلغل آن و بانگ شو
( ( 904 ) ) راند عمران جانب ميدان و گفت
اين چه غلغل بود شاهنشه نخفت
( ( 905 ) ) هر منجم سر برهنه جامه چاك
همچو اصحاب عزا بر فرق خاك
( ( 906 ) ) همچو اصحاب عزا آوازشان
بد نشانى مىدهد منحوس سال
( ( 909 ) ) عذر آوردند و گفتند اى امير
كرد ما را دست تقديرش اسير
( ( 910 ) ) اين همه كرديم و دولت تيره شد
دشمن شه ، هست گشت و چيره شد
( ( 911 ) ) شب ستارهء آن پسر آمد عيان
كورى ما بر جبين آسمان
( ( 912 ) ) زد ستاره آن پيمبر بر سما
ما ستاره بار گشتيم از بكا
( ( 913 ) ) با دل خوش شاد عمران وز نفاق
دست بر سر مىزدى كآه ، الفراق
( ( 914 ) ) كرد عمران خويش پر خشم و ترش
رفت چون ديوانگان بىعقل و هش
( ( 915 ) ) خويشتن را اعجمى كرد و براند
گفتهاى بس خشن در جمع خواند
( ( 916 ) ) خويشتن را ترش و غمگين ساخت او
نردهاى باژگونه باخت او
( ( 918 ) ) سوى ميدان شاه را انگيختند
آبروى شاه ما را ريختند
( ( 919 ) ) دست بر سينه زديد اندر زمان
شاه را ما فارغ آريم از غمان
عاقبت زرها تلف شد كار خام
شد برِ فرعون و بر خواندش تمام
چون شنيد آن قصه رويش شد سياه
خواند ايشان را ز خشم آن دين تباه
( ( 920 ) ) گفت ايشان را كه هين اى خائنان
من بر آويزم شما را بىامان
( ( 921 ) ) خويشتن در مضحكه انداختم
مالها با دشمنان در باختم