تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
آنان كه مست بادهء انگورند ، از وزش نسيم سحرى بيدار مىشوند ، اما مردان خدا كه از بادهء طهور الهى مست شده‌اند از نفخ صور هم به خود نخواهند آمد بادهء حق و حقيقت راست است و دروغى ندارد ، اما تو اى سالوس مزور مست بادهء الهى نخورده‌اى بلكه :
« دوغ خوردى دوغ خوردى دوغ دوغ . »
خودت را به صورت جنيد و بايزيد در آورده و مىگويى : من بقدرى از خود بىخود شده‌ام كه نمىتوانم تبر را از كليد باز شناسم [ بسيار خوب ، فرض كنيم : مردم نمىتوانند اين ادعاى تو را باطل كنند ، ولى تو هرگز پست فطرتى و كاهلى و خشم و طمع خود را نمىتوانى با شيادى و مكر پردازى مخفى نمايى ] . قيافه منصور حلاج به خود گرفته ، آن گاه آتش به پنبهء ياران الهى مىزنى مىگويى : من عمر را از ابو لهب نمىتوانم تشخيص بدهم ، اما باد كرهء خرم را در نيم شب مىشناسم خرتر از تو آن خر است كه اين ادعاها و ياوه گويىها را از تو باور نموده ، خود را براى تو كر و كور بسازد . خود را از رهروان مىشمارى ؟ تو خود راه زن رهروان كوى حق و حقيقتى . اين قدر خود را مسخره مكن ، بس است ، خود را از زنجير شيادى نجات بده و به قلمرو عقل گام بگذار و بدان كه بال و پر مجازى راهى به عالم اعلا ندارد . تو كه عاشق شيطان سيه روزى ، چگونه خود را عاشق خدا قلمداد مىكنى عاشق و معشوق را در روز رستاخيز دو به دو به هم پيوسته و به عرصهء قيامت مىآورند . [ در آن روز معلوم مىشود كه تو عاشق چه كسى بوده‌اى ] تو اى نابخرد نابكار اين مستى و گيجى و بىخودى كه در خود ايجاد كرده‌اى ، در حقيقت از خون انگور نيست ، بلكه خون مردم است كه ديوانه كرده است . تو مىگويى : برو ، از من دور شو ، من تو را نمىشناسم ، من عاشقى هستم كه خود را باخته‌ام ، من همان بهلول عاقل ديوانه نما هستم . تو در عالم پندار غوطه ور شده و گمان مىكنى به تقرب حق جل و علا رسيده اى