تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢

روان شدن خواجه به سوى ده

( ( 497 ) ) خواجه در كار آمد و تجهيز ساخت مرغ عزمش سوى ده اشتاب تاخت ( ( 498 ) ) اهل و فرزندان سفر را ساختند رخت را بر گاو عزم انداختند ( ( 499 ) ) شادمانان و شتابان سوى ده كه برى خورديم از ده مژده ده ( ( 500 ) ) مقصد ما را چراگاه خوش است بار ما آن جا كريم و دل كش است ( ( 501 ) ) با هزاران آرزومان خوانده است بهر ما غرس كرم بنشانده است ( ( 502 ) ) ما ذخيرهء ده زمستان دراز از برِ او سوى شهر آريم باز ( ( 503 ) ) جلگه باغ ايثار راه ما كند در ميان جان خودمان جا كند ( ( 504 ) ) عجلوا اصحابنا كى تربحوا عقل مىگفت از درون لا تفرحوا ( ( 505 ) ) من رباح الله كونوا رابحين ان ربى لا يحب الفرحين ( ( 506 ) ) افرحوا هوناً بما آتاكم كل آت مشغل الهاكم ( ( 507 ) ) شاد از وى شو مشو از غير وى كاو بهار است و دگرها ماه دى ( ( 508 ) ) هر چه غير اوست استدراج توست گر چه تخت و ملكت است و تاج توست ( ( 509 ) ) شاد از غم شو كه غم دام بقاست اندرين ره سوى پستى ارتقاست ( ( 510 ) ) غم بود چون گنج رنج تو چو كان ليك كى در گيرد اين در كودكان ؟ ( ( 511 ) ) كودكان چون نام بازى بشنوند جمله با خر گور هم تك مىدوند ( ( 512 ) ) اى خران كور اين سو دامهاست در كمين اين سوى خون آشامهاست ( ( 513 ) ) تيرها پرّان و كمان پنهان و غيب بر جوانى مىرسد صد تير شيب ( ( 514 ) ) گام در صحراى دل اى مردمان حصن محكم موضع امن و امان ( ( 515 ) ) گلشن خرّم به كام دوستان چشمه ها و گلستان در گلستان ( ( 516 ) ) عج الى القب و سريا ساريه فيه اشجار و عين جاريه