روان شدن خواجه به سوى ده
( ( 497 ) ) خواجه در كار آمد و تجهيز ساخت
مرغ عزمش سوى ده اشتاب تاخت
( ( 498 ) ) اهل و فرزندان سفر را ساختند
رخت را بر گاو عزم انداختند
( ( 499 ) ) شادمانان و شتابان سوى ده
كه برى خورديم از ده مژده ده
( ( 500 ) ) مقصد ما را چراگاه خوش است
بار ما آن جا كريم و دل كش است
( ( 501 ) ) با هزاران آرزومان خوانده است
بهر ما غرس كرم بنشانده است
( ( 502 ) ) ما ذخيرهء ده زمستان دراز
از برِ او سوى شهر آريم باز
( ( 503 ) ) جلگه باغ ايثار راه ما كند
در ميان جان خودمان جا كند
( ( 504 ) ) عجلوا اصحابنا كى تربحوا
عقل مىگفت از درون لا تفرحوا
( ( 505 ) ) من رباح الله كونوا رابحين
ان ربى لا يحب الفرحين
( ( 506 ) ) افرحوا هوناً بما آتاكم
كل آت مشغل الهاكم
( ( 507 ) ) شاد از وى شو مشو از غير وى
كاو بهار است و دگرها ماه دى
( ( 508 ) ) هر چه غير اوست استدراج توست
گر چه تخت و ملكت است و تاج توست
( ( 509 ) ) شاد از غم شو كه غم دام بقاست
اندرين ره سوى پستى ارتقاست
( ( 510 ) ) غم بود چون گنج رنج تو چو كان
ليك كى در گيرد اين در كودكان ؟
( ( 511 ) ) كودكان چون نام بازى بشنوند
جمله با خر گور هم تك مىدوند
( ( 512 ) ) اى خران كور اين سو دامهاست
در كمين اين سوى خون آشامهاست
( ( 513 ) ) تيرها پرّان و كمان پنهان و غيب
بر جوانى مىرسد صد تير شيب
( ( 514 ) ) گام در صحراى دل اى مردمان
حصن محكم موضع امن و امان
( ( 515 ) ) گلشن خرّم به كام دوستان
چشمه ها و گلستان در گلستان
( ( 516 ) ) عج الى القب و سريا ساريه
فيه اشجار و عين جاريه