( ( 396 ) ) بهر مظلومان همىكندند جان
در چَه افتادند و مىگفتند آه
( ( 397 ) ) پوستين يوسفان بشكافتند
آن چه مىكردند يك يك يافتند
( ( 398 ) ) كيست آن يوسف دل حق جوى تو
چون اسيرى بسته اندر كوى تو
( ( 399 ) ) جبرئيلى را بر استون بسته اى
پرّ و بالش را به صد جا خسته اى
( ( 400 ) ) بيش او گوساله بريان آورى
كه كشى او را به كهدان آورى
( ( 401 ) ) كه بخور اين است ما را لوت و پوت
نيست او را قوت جز ذكر و قنوت
( ( 402 ) ) زين شكنجه و امتحان آن مبتلا
مىكند از تو شكايت با خدا
( ( 403 ) ) كاى خدا افغان ازين گرگ كهن
گويدش نك وقت آمد صبر كن
( ( 404 ) ) داد تو واخواهم از هر بىخبر
داد كه دهد جز خداى دادگر
( ( 405 ) ) او همىگويد كه صبرم شد فنا
در فراق روى تو يا ربنا
( ( 406 ) ) احمدم درمانده در دست يهود
صالحم افتاده در حبس ثمود
( ( 407 ) ) اى سعادت بخش جان انبيا
يا بكش يا باز خوانم يا بيا
( ( 408 ) ) با فراقت كافران را تاب نيست
اين فراق اندر خور اصحاب نيست
كافران گويند در وقت عذاب
هر يكى يا ليتنى كنت تراب
( ( 409 ) ) حال او اين است كاو خود ز ان سو است
چون بود بىتو كسى كآن تو است
( ( 410 ) ) حق همىگويد كه آرى اى نزه
ليك بشنو صبر آور صبر به
صبح نزديك است خامش دم مزن
كاندر آمد وقت بيرون آمدن
( ( 411 ) ) صبح نزديك است خامش كم خروش
من همىكوشم پى تو تو مكوش
كوشش من به كه كوششهاى تو
داروى تلخم به از حلواى تو
هين تحمل كن برو خاموش شو
كمترك جنبان زبان رو گوش شو
حيلت و مكر و دغا بازيش دان
هر چه از يارت جدا اندازد آن
( ( 412 ) ) شد ز حد هين باز گرد اى يار گرد
روستايى خواجه را بين خانه برد
( ( 413 ) ) قصهء اهل سبا يك گوشه نه
آن بگو كه خواجه چون آمد به ده ؟
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 287
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٨٧