( ( 371 ) ) يطلب الانسان فى الصيف الشتا
فاذا جاء الشتاء أنكر ذا
( ( 372 ) ) فهو لا يرضى به حال ابداً
لا بضيق لا بعيش رغداً
( ( 373 ) ) كلما نال هدى انكره
قتل الانسان ما اكفره
( ( 374 ) ) نفس زين سان است ز ان شد كشتنى
اقتلوا انفسكم گفت آن سنى
( ( 375 ) ) خار سه سويست هر سو كش نهى
در خلد از زخم او تو كى رهى
( ( 376 ) ) آتش ترك هوا در خار زن
دست اندر يار نيكو كار زن
( ( 377 ) ) چون ز حد بردند اصحاب سبا
كه به پيش ما و با به از صبا
( ( 378 ) ) ناصحانشان در نصيحت آمدند
از فسوق و كفر مانع مىشدند
( ( 379 ) ) قصد خونِ ناصحان مىداشتند
تخم فسق و كافرى مىكاشتند
( ( 380 ) ) چون قضا آيد شود تنگ اين جهان
از قضا حلوا شود رنج دهان
( ( 381 ) ) گفت إذا جاء القضاء ضاق الفضا
تحجب الابصار إذا جاء القضاء
( ( 382 ) ) چشم بسته مىشود وقت قضا
تا نبيند چشم كحل چشم را
( ( 383 ) ) مكر آن فارس چو انگيزيد گرد
آن غبارت ز استغاثت دور كرد
( ( 384 ) ) سوى فارس رو مرو سوى غبار
ور نه بر تو كوبد آن مكر سوار
( ( 385 ) ) گفت حق آن را كه اين گرگش بخورد
ديد گرد گرگ چو زارى نكرد ؟
( ( 387 ) ) گوسفندان بوى گرگ با گزند
مىبدانند و به هر سو مىخزند
( ( 388 ) ) مغز حيوانات بوى شير را
مىبداند ترك مىگويد چرا
( ( 389 ) ) بوى خشم شير ديدى باز گرد
با مناجات خدا انباز گرد
( ( 391 ) ) بر دريد آن گوسفندان را به خشم
كه ز چوپان خرد بستند چشم
( ( 392 ) ) چند چوپانشان بخواند و نامدند
خاك غم در چشم چوپان مىزدند
( ( 393 ) ) كه برو ما خود ز تو چوپانتريم
چون تبع گرديم هر يك سروريم
( ( 394 ) ) طعمهء گرگيم و آن يار نى
هيزم ناريم و آن عار نى
( ( 395 ) ) همچنين بد جاهليت در دماغ
بانگ شومى بردمنشان گرد زاغ
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 286
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٨٦